مرا زندگی بدون تو خارج از تصور است

پیش از تو گمان می کردم که زندگی ام ایده ال و مطلوب است

و می توانم بدون عشق زندگی کنم .

پیش از آنکه تو بیایی عشق با من بیگانه بود

و قلب من کلبه ای متروکه بود تا تو آمدی و همه چیز تغییر کرد

تو تنهایی ام را درهم شکستی تو روح مرا لمس کردی و من کنار تو کامل شدم

من سالها به انتظار تو بودم و چهر ه ها ی بسیاری را دیده ام .

یک دقیقه انتظار تو به مانند سالی است

آنجا که نگاهم رنجور و خسته بود تو با عشق از راه رسیدی

تو به قلب من انگیزه ی تپیدن دادی

تا تو از راه رسیدی و حقیقت زندگی را به من نشان دادی

دوباره متولد شدم با آمدنت و گویی دوباره زندگی را با طعم و نگرشی تازه تجربه می کنم

تنهایی عادتم بود اما تو به من عشق ورزیدن را آموختی .

تو به من عشق...زندگی و در لحظه بودن را آموختی

حتی درد را به من آموختی

تو از من ادم بهتری ساختی ای

حتی اگر از هم دور هم باشیم

من تو را دوست دارم که عملت از حرفت گویا تر است

تو که عشق را در ساده ترین و بی صدا ترین لحظات نشانم دادی

تو که دوست داشتن را نه در وعده ها بلکه در انتخاب هایت و تلاش ها یت در هر لحظه که باعث شدی دیده شوم ثابت کردی

تو که جزییات کوچک را از یاد نبرده ای و خاطرات مرا بهتر از خودم در یاد نگه داشته ای

و در لحظات مهم همیشه کنارم تو را حس کرده ام و بوده ای حتی وقتی آسان نبوده باز هم تو مرا انتخاب کردی .

حرف ها می توانند زیبا باشند اما حقیقت را در ثبات و تداوم رفتار تو من دیده ام و با تمام وجودم لمس کرده ام .

در چنین صداقتی عشقی هست که می توان بدون ذره ای تردید به آن تکیه کرد و از بودن کنار تو احساس ارامش کرد .

پس می خواهم داستان عشقمان را بنویسم اما پایانش را نمی دانم

برای این داستان عاشقانه به کمک تو نیاز دارم

با تو این داستان ...عاشقانه ی قرن میشود

پس بمان و هیچ گاه دستم را رها مکن ...