دختری به نام " *** "
برایم نوشته بودی
"در میان مردان جهان مردی را میشناسم
که سرگذشت مرا به دو نیم کرده است..."
و من برای تو می نویسم
در میان زنان این سرزمین
من دختری را میشناسم که همچون خورشید مهربان و بی منت مهر میورزد.
دستانش لبخند می دوزند و از نگاهش عشق می تابد..!
خاطرات زندگی اش به اندازه ی خنده هایش شیرین نیستند.
سر سفره ی هم صحبتی اش بنشینی به جز شور و شادی
خنده و امید و مهر و عطوفت از او نه خواهی دید و نه نخواهی شنید.
خواستن را بلد است و اراده را تدریس میکند .
دختری را می شناسم که خوب بلد است
دست خیالت را بگیرد و تو را با خود میان ابر ها ببرد
و از ستاره های اسمان سبد امیدت را لبریز کند.
فرشته نیست اما رسم فرشته بودن را خوب بلد است
هم دوست داشتنی است و هم دوست داشتن را خوب بلد است
روی دفتر قلبش نام مرا نوشته و عشق را نه تنها به حرف و نه تنها به کلام و نه تنها به زبان...
با توجهش و با نگاهش و با رفتارش مدام برای قلبم سروده است.
من دختری را میشناسم
که مرا عاشق خودش کرده و در قلبش برایم خا نه ای بنا کرده و من در قلبم برایش کاخی بنا کرده ام.
نه دختر شاه پریان است و نه زیبای خفته افسانه ای است ...
من دختری را میشناسم
که خود افسانه است
از نگاهش بچه اهو متولد میشود
و از صدایش نسیم لالایی شکفتن برای غنچه ها می خواند.
ماهی ها به شوقش اسمان را مهتابی می کنند و در ابی دریا ی محبتش فرشته ها نیز دریایی میشوند.
در این سرزمین من دختری را می شناسم که وطن من شده
دختری از جنس افتاب و به گرمی آغوش پر محبت زمین
دختری از جنس صدف و به رنگ دریا
دختری به زیبایی قافیه ی تمام شعر ها و سر فصل تمام عاشقتانه ی من ...
دختری به نام " * * * "