ساکن قلب من ...؟!
ساکن قلب من دختر است از جنس آفتاب
که هر صبح طلوعش با خورشید است و با نسیم سفر می کند .
هم صحبت مهتاب است و سکوت را نیز معنی می کند ...!
دختری است همچون مروارید ساکن صدف وجودم و شده مونس قلبم...!
از من دور است ولی دستانش فاصله ها را نیز نوازش می کنند .
قلبش را به عشق من سپرده و تمام حواسش را جمع من کرده .
ساکن قلب من دختری است که بام خانه اش را ستاره ی قطبی نشان کرده .
و ماه صورت زیبایش را در ایینه خانه او تماشا می کند .
حیاط خانه اش عطر گل بهار نارنج میدهد و از نگاهش عطر خوش محبت می تابد .
او ساکن خانه ای شده به وسعت قصه ی بی انتهای دوست داشتن ...!
با هر تپش قلبم
آسمان به دوست داشتنش نزدیکتر میشود .
...
ای کاش قلمم کمی جسارت بیشتری داشت و تعصب کمتری
تا نام زیبای او را در سطر سطر این خطوط تکرار می کردم
از بوسیدنش می نوشتم و در آغوش کشیدنش
می نوشتم که از نگاه او چگونه مست میشوند چشمان من
و از ناز کردن مو هایش مینوشتم
برایش از وسوسه ی سیب سرخ حوا مینوشتم و از بهشتی به نام " تو "
که هیچ آتشی در آن جز اتش عشق شعله ور نمیشود .
...
ساکن قلب من دختری است
که در قلمرو وجودم حاکم مطلق شده
چشمانم زیبایی او را در هیچ چهره ای نمیبیند و دلم به ارامش نمیرسد مگر با نغمه ی صدای او ...!
آنچنان در دل من نقش خوش انداخته است
کز همه خلق جهان غیر او می پر هیزم.
دوست داشتنش آنقدر زیباست که نه تنها دلم ...در اندیشه ام نیز فکری غیر او نمیگنجد...؟
ساکن قلب من دختری است
که دلبری را خوب بلد است و رسم دلدادگی را خوب می داند ...
و " نو " همان دختری هستی
که قلب مرا خانه خودت کرده ای و بر دیوار قلبم نام تو حک شده
تو صاحب همیشگی قلب منی و مطمئن باش
دلم جانش را برای تو فدا می کند
و بی تو خنده را به خود حرام
و هرگز فراموشت نمیکند و از دوست داشتنت دست بر نمیدارد
تا آخرین لحظه ای که می تپد ...