" من تو را دوست دارم"
ساده می نویسم "من تو را دوست دارم "
و ساده می گویم " من تو را دوست دارم"
چه کاری است این همه لا پوشانی و کلمات و لغات را به بازی گرفتن...؟!
"من تو را دوست دارم "
همین و بس...
با ماه و خورشید و ستارگان چه کار دارم که زیبا و درخشان هستند ، وقتی تو در نگاه من زیباتر از آنهایی...
با بهار و گل و سنبل چه کارم آید
ابر و باران و دریا و ساحل را می خواهم برای چه؟
وقتی همه ی انها قرار است تو را به یاد من بیاورند.
کتاب و شعر و ترانه ها همه بهانه اند که به تو بگویم :
" من تو را دوست دارم."
رنگین کمان را بغل می کنم و نسیم را نوازش و با پروانه ها به تمام گلها سر میزنم تا به همه ی انها بگویم:
" من تو را دوست دارم "
لیلی و مجنون ، شیرین و فرهاد ... هم داستان عشق خودشان را داشتند . من با دوست داشتن بقیه چه کار دارم؟
من تو را خاص تر از همه دیدم و دلم برای تو تپید ،چون فقط
" من تو را دوست دارم"
خورشید هر صبح طلوع می کند و چشمانم را می گشایم با شور و شوق و به روز سلام می کنم تا به همه ی دنیا بگویم:
" من تو را دوست دارم "
در دلم نقشی است از تو ، ساده و یک دست همچون اسمان و بی زنگ و ذلال همچون آب چشمه و گرم و صمیمی همچون محبت...
به عشق تو قلبم می تپد
به شوق تو نفس میکشم
و فقط به یاد توست که بر لبانم لبخند می نشیند.
چه در کنارم باشی و چه دور و در هر زمان و در هر شرایطی
از من حرفی نخواهی شنید و متنی نخواهی خواند
به غیر از این جمله ...!
" من تو را دوست دارم "
خدا هم تمام حرف ها و درد دلها و آرزو ها و خواسته هایم را دیگر ناگفته می شنود
و از همه بیشتر میداند
" من تو را دوست دارم"