سپیده صبح هم خیلی حس خوبی دارد

خبر از پایان شب میدهد

ارامش عجیبی دارد این ساعت روز

ساعت ۴ دقیقا بیدار شدم و دیگر چشمانم روی هم نرفت

و از همان ابتدا دارم به تو فکر می کنم

دلم می خواهد با تو حرف بزنم

نامه نوشتن خوبی اش همین است

مهم نیست دور باشد یا نزدیک

روز باشد یا شب

خواب باشد یا بیدار

تو هر کجا باشی و هر زمانی که باشد دلم که هوا ی تو را کند می توانم با تو حرف بزنم...

عزیز جانم:

میدانی؟لحن خند ه هایت

تار تار مو هایت،چشمان گیرا و سیاره ی کوچک قهوه ای طورش، تمام و کمال اجزای صورت ماه چهره ات

بند به بند و مو به مو در خاطرم مانده است.

میدانی ؟شب ها قبل سنگین شدن چشمانم تو را می بینم

آیا راحت خوابیده ای؟

ایا غذایت را خورده ای؟

به چه چیزی فکر می کردی و فکر و خیالی مزاحم خوابیدنت که نشده ؟

و صبح با چه پیامی دوباره لبخند را بر روی لبان زیبایت بنشانم؟

چه کرده ای معشوقه ی من؟

چه کرده ای با احوال من؟

من در کنار تو گویا در کل جهان به سر میبرم

می نویسم بنام عشق ، بنام دل و به حرمت این ساعت از روز

به شوق تو می نویسم

دوستت دارم عشقم

برای تو می نویسم

برای تو که از جان بهتری...

تو که به دنیا آمدی تا اولین و آخرین خالق عشق در وجودم باشی...

تو آمدی در زندگیم که دنیای مرا قشنگ و زیبا کنی

که من از ته دل بخندم و از ته دل احساس خوشبختی کنم

ومن این حس بی نظیر عشق ورزیدن و دوست داشتن را تجربه کنم.

تو خودت میدانی

چقدر دوستت دارم و عاشقتم

جونم فدای تو دلیل زندگی ام

به خاطر وجودت خدا را شکر می کنم

و چقدر خوبه که تو را دارم

تو را دوست دارم و دیگر چه فرقی میکند که چرا؟

چطور و یا از چه وقت ؟

دوستت دارم

تو باید باور کنی که میکنی و من نباید فراموش کنم که نمیکنم.

عاشقانه دوستت دارم و می خواهم بدانی خواستن " تو" تنها خواستنی است که در دلم ثابت مانده و تا آخر عمر می ماند

من تو را از ته قلبم و با تمام وجود و تا آخرین نفس دوستت دارم.