بی همتا...!
با تو اشنا شدم
تا لذت دوست داشتن را با تمام وجودم حس کنم
تو را شناختم تا خودم را بیشتر دوست بدارم
عاشقت شدم تا به زندگی عشق بورزم
تو را شناختم و تو را با تمام وجودم لمس کردم
زیبایی تو را دیدم تا چشمانم به زیبایی های جهان باز شود
شب زیبا شود سوختن شمع و تولد پروانه و رقص ستاره ها زیبا شوند
صدای تو را شنیدم تا برای من شنیدن موج دریا و اواز شکفتن گلها و زمزمه ی طلوع رنگین کمان هم شنیدنی شود.
دوست داشتنت مرا مشتاق شمردن ستاره ها و چیدن شکوفه ها و چک چک قطرات باران کرده...
من در هر بی نهایت تو را یاد می کنم
می خواهم برای دوست داشتنت حد و اندازه ای بیابم؟
ولی تو کجا و این همه حد بی نهایت کجا...؟!
کدام مقیاس و کدام قیاس؟
کدام اندازه و کدامین حد و حساب...! ؟
خوب و بی همتای من تویی
یکی که توانسته جای همه باشد
نمی تواند هیچ کس جای خالی تو را پر کند
اگر یک دنیا دل هم با من باشند دل من فقط مشتاق تو ست و تنگ تو میشود.
من حتی جای خالی تو را در قلبم به کسی نمیدهم
گاه حس می کنم آنقدر دوستت دارم
بیشتر قلبم برای تو میتپد تا برای من ...!