جانان من بیا...!
آرام جانم
کجایی؟
تشنه دیدار تو ام همچون کویری که تب باران دارد.
چشم به اسمان دوخته ام ودیگر به دیدن تو در خواب نیز راضی نیستم
من با سراب خیال تو مشکل دارم من تو را می خواهم فقط خود تو را...
تو کجایی ارام جانم؟
بیا که دوریت جان به لبم رسانده و دلتنگی امانم را بریده...
مرا از خیال دستانت رها کن و یکبار هم که شده
بگذار لمس کنم محبت دستانت را و گره بزنم پنجه ام را در میان انگشتانت و مزه کنم بوسیدنت را ...!
چه میشود به جای خیال بودنت، خاطرم لبریز بودنت باشد.
ارام جانم
بیا می خواهم به جای نوشتن " دوستت دارم"
" عشق " را با نگاهم و با کلامم و با تمام وجودم با تو تجربه کنم .
ببینم شوق چشمانت را وقتی از عشق برایت می گویم.
تپیدن قلبت را در سرخی گونه هایت و از لرزش لب هایت بشنوم.
و در سکوت نگاهمان هزار مثنوی بخوانم و کام دلم را شیرین کنم از عطر نفس با تو بودن...!
می خواهم دوست داشتنت را نه دیگر در آغوش خیالم بلکه در میان گره ی دستانم برایت زمزمه کنم .
بیا که آرام نمیشود طوفان وجودم به جز در ساحل آ رامش آغوش تو ...!
واژه ها دیگر جواب احساسم به تو نیستند و قافیه ها در توصیف تو شرمنده ی خویشند .
ارام جانم کجایی؟
جانان من بیا که دلتنگی ات جانی برایم نگذاشته
بیا که وجودم بی تو جان ندارد جان من ...!