تنها تو...!
دلم می خواهد بنویسم
از دوست داشتنت و از دنیایی که با بودن تو زیباست.
می خواهم بنویسم از عشق و محبت
واز امید و زندگی و از شور و دلدادگی
از دلهای عاشق و لبریز محبت بنویسم.
از بهار بنویسم و از پایان زمستان...!
از طلوع خورشید بنوبسم و پایان شب های تار
از ماه بنوبسم و مهتاب و از ستاره هایی که ارزو بر آورده می کنند.
از پرستو و شاهپرک و رنگین کمان بنویسم
از سیمرغ و همای سعادت و کبوتر نامه بر بنویسم
دلم می خواهد در آغوش بگیرم قلب مهربان تو را به نمایندگی از تمام قلب هایی که دنیا را عاشقانه و زیبا می بینند.
به دور از کینه و نفرت و جنگ ...
دلم وطنی اباد می خواهد و سر بلند
دلم هموطنانی شاد و بی درد و غم می خواهد
دلم دنیایی در صلح و آرامش می خواهد
دلم کمی صبر می خواهد و چشمانم کمی اشک و بر زبانم کلی گلایه است و حرف...ولی چه کنم...؟
قرار بود همیشه عاشقانه بنویسم
و از دوست داشتن و از عشق و محبت
از تو و از قشنگی تو و از خواستنت بنوبسم
تا عاشقی رسم زمانه شود و دوست داشتن سنت جهانی
در قلب تو و هر کس که داستان من و تو را می خواند
نور بهشت بتابد و از جهنم کینه و نفرت پاک شود
ای کاش همه این زندگی خواب بود
و تنها تو حقیقت آن بودی
و تنها تو ...!