بیا تو لبخند باش...!
سر آغاز نامه ام برای تو اینچنین است ...
به نام خالق عشق و به نام خدای مهر
می نویسم برای تو با نوی قلبم
می نویسم از آهنگ دلنشین تو که در قلبم مدام نواخته میشود
و دوباره تکرار می کنم قصه ی زیبای دوست داشتنت را
میگردم در ذهنم تا از بهترین و زیبا ترین لغات مصداقی بیابم برای بیان احساسم به تو
برای زیبایی ات دوباره ماه را شاهد بگیرم و از زیبا ترین گلها تاج گلی برای قلبت مهیا کنم
برای شکفتن لبخند روی چهره ات هزار شعر و خاطره و قصه ی راست و خیالی و بی وزن و بی قافیه می بافم .
نمی دانی من چقدر به خنده های تو عشق می ورزم
من به حال خوش تو خوشحالم
من به حال خوش تو زنده ام
نشانی بهشت را خنده های تو خوب بلدند
خنده که بر لب های تو جاری میشود بی شک نشانی همان جوی عسلی است که در بهشت جاری است
خنده که بر چهره ی تو شکوفا میشود تصویری از باغ ارم است
با هزار نقش و هزار طرح پهن میکنی بر چهره ات و دل می بری از این عاشق دلداده ی خودت .
جانم فدای خنده های تو
نمی دانی حال خوش تو چه طعمی دارد و چه حسی میدهد مرا ...؟
نمی دانی همه ی آرزوهایم ختم میشود به حال خوش تو
می نویسم تا حال تو را خوش کنم با نوشته هایم
می گویم از خوبی هایت و از معجزه ی دوست داشتنت
و قدر می دانم لحظه لحظه بودنت را و خواستنت را مدام تکرار می کنم
تا فراموش نکنی حال یکی همیشه با حال تو پیوند خورده
بیا تو بهار باش برای همه ی فصل های زندگی من
بیا تو نفس باش برای هر لحظه زندگی من
بیا تو لبخند باش برای قلب عاشق من ...!