عشقم به تو

در انتظار به بلوغ میرسد و در دلتنگی به اوج ...!

آنگاه که می نشینم چشم به راه تو تا که بیایی

ورق میزنم تک تک خاطراتت را در ذهنم و مرور می کنم حرف ها و گفته ها و نوشته هایت را .

چشمانم را گاه می بندم و در خیالم با تو قدم میزنم و برایت رویا می بافم از جنس ابر ها و از نور ستاره ها

آری دلتنگت که میشوم بعید نیست با تو حرف بزنم حتی در خلوت تنهایی خودم ...!

انتظار کشیدن تو هم برای من زیباست .

میدانم برای آمدن چه شور و شوقی داری همانطور که من برای دیدن تو سر از پای نمیشناسم ...

این انتظار ما را به هم عاشق تر کرده و به شناخت بهتری از هم رسانده است .

به هم فکر می کنیم و مدام بیشتر همدیگر را می شناسیم و پیدا می کنیم

عشق ما بالغ و کامل است و سالهاست با انتظار پیوند خورده و آبدیده و تکامل یافته شده

آنقدر انتظار هم را کشیده ایم که دیگر هیچ انتظاری از هم نداریم غیر بودن و ماندن و خواستن هم ...!

همه ی خواسته ها و نظرات و آرزوهایمان را گویی وقف هم کرده ایم و تنها عشق و محبت یک "تو " .... من مان را کافی است ...!

در احساس هم غوطه وریم و هم نفس همنفس هم شده ایم و هم زبان همزبان هم

جان هم و روح هم شده ایم ...!

چه زیباست انتظاری که تو منظورش باشی

هر لحظه اش را هزار بار در دلم مزه می کنم

انتظار آدم را مشتاق تر می کند و عطش خواستن را بیشتر

ما برای هم جذابیم و برای هم با ارزش ...

لذت با هم بودن به کام هر دو ما شیرین است و این نشانه ی عشق عمیقی است که بین من و تو جاری است .

و این سبب شده که مدام به دنبال فرصتی باشیم تا همدیگر را ملاقات کنیم .

با هم حرف بزنیم و بخندیم و درد دل می کنیم .

از دوست داشتن می گوییم و می نویسیم

از علاقه ای که به هم داریم واحساسمان به هم حرف میزنیم ...

وقتی از هم دوریم و از هم بی خبریم گویا روحمان را گم کرده ایم

گویا فقط تو باید باشی برای من و من باشم برای تو ...!

تا نفس بکشیم و جان بگیریم و زنده بودنمان را زندگی کنیم .

بی دلیل نیست که اینقدر به هم می گوییم :" جان من " ...!

من تو را دوست دارم نه انچنان که تو مرا دوست داری ...!

و تو مرا دوست داری نه انچنان که من تو را دوست دارم ...!

عشق من

تو جان منی

دوستت دارم در لحظه لحظه ی بودنت و در تمام لحظاتی که دلتنگی ات را بی تابم .

چشم به راه آمدنت می نشینم

حتی اگر در نظرم طلوع خورشید روی ماهت به بلندای شب یلدا باشد ...!