کافه ی کلمات...!
بی تابم و در فکرم مدام تو را مرور می کنم .
گویا در ذهنم هیچ مشغله ای به جز دوست داشتن تو نیست
دلتنگم و دلتنگی ام به خاطر توست
در قلبم هیچ موضوعی به اندازه ی دوست داشتن تو اتفاق نمی افتد
گویی هیچ چیز جذاب تر وجود ندارد که بدان فکر کنم
تمام فیلم ها بی سر وته شده اند می بینم ولی فکرم پیش توست
همانند دانش آموزی که سر کلاس چشم به تخته دوخته ولی حواسش جای دیگری است .
به هر کاری خودم را مشغول می کنم فرقی نمیکند تو مرا همراهی میکنی .
همدم تمام لحظاتم شده ای چه تنها باشم و چه در شلوغی جمع ... با هر نفسم تو را یاد می کنم
خصلت عشق است
همه ی آنها که واقعا عاشق شده اند حرف مرا می فهمند ...! و مرا درکمی کنند
دوست داشتن آیینی دارد که فقط قلب ها می فهمند
دل دادن آغاز پر کشیدن است و دل باختن شروع دوباره ی زندگی است
گویی دل باید صاحبی داشته باشد ...!
دل بی صاحب که دل نیست ...همچون کویر است بی باران
همچون آسمان است بدون ستاره و بوستانی است بی باغبان
باید عشق را تجربه کنی ...
باید دوست داشتن و دوست داشته شدن را لمس کنی
با ذره ذره وجودت و با تک تک نفس هایت و با قطره قطره خونی که از دلت می تپد .
در این غروب آخرین روز هفته پناه اورده ام به این کافه ی کلمات ...!
دل که تنگ میشود و هوای تو در سرم می پیچد مجالی برای من نمی ماند
تنها حرف زدن با تو و نوشتن برای تو آرامم میکند
همه ی خودم را بر می دارم و اینجا می آیم
و شروع میکنم به نوشتن و احساسم را به لغات و کلمات می چسبانم و تقدیم تو می کنم
هنگام نوشتن...!
گویی تو نشسته ای روبرویم و این حرف ها را در چشمان تو می گویم و شوق خواندنت را می بینم
و بیشتر و بیشتر مشتاق به نوشتن میشوم
حرف دلم با تو پایان ندارد همانگونه که چشمانم از تماشای تو سیر نمیشوند و قلبم از دوست داشتنت خسته نمیشود
دلم می خواهد بنویسم
دلم می خواهد خواستنت رافریاد بزنم
دلم تو را می خواهد و فقط تو را
آرام جانم ...