حواسم از تو پرت نمیشود چرا ؟

به کدام کوچه و خیالم سر بزنم که عطر تو در آن نپیچیده باشد .؟

کدام ترانه و بیت و متن از تو بی خبرند ؟

کدامین موسیقی و قافیه و شعر وصف زیبای چشمان تو را نمی دانند؟

کدام تپیدن قلبم به خاطر تو نیست و در کدام لحظه نفسم تو را فراموش میکند ؟

بند بند انگشتانم دوست داشتن تو رو دکلمه می کنند

و زبانم جز نام زیبای تو نام دیگری گلچین نمی کند و یادم جز یاد تو همه یاد ها ز یاد میبرد .

حواسم را گم کرده ام

ولی نشانی عشقم را هرگز فراموش نمی کنم

گفته بودمت ؟...

در کنار تو آسمان آبی تر است

خورشید گر م تر

و عشق شیرین تر است ...

در کنار تو همه چیز را دو بار زندگی می کنم

یه بار به عشق تو و بار دیگر به خاطر دوست داشتنت

هر روز و هر ساعت و هر لحظه دوباره زندگی می کنم

من تو را دارم که هر روز و هر شب به من ثابت کرده ای

دنیا بدون تو هیچ ارزشی ندارد .

تو را می گویم عمر من که هوش و حواسم مدام پیش توست ...!

تو را می گویم نور چشمانم ...امید قلبم و هوای نفس کشیدنم

تو را می گویم که اگر هر روز هم با توحرف بزنم باز هم بی قرار حضورتم

بی قرار صداتم و بی قرار نگاهتم و مجنون خنده هاتم ...

و بی قرار نوشتن برای تو

می بینی حواس مرا چگونه پرت خودت میکنی ؟

آنقدر که یادم رفت درباره ی چه می نوشتم ...!؟

هستی من ... تمام دار و ندار من و تمام خواب وخیال زندگیم

تو به من فهموندی که میتونم بی هیچ قید و بندی عاشق بشم و از دوست داشتن و دوست داشته شدن لذت ببرم

عشقم من تمام حواسم را به تو سپرده ام و خیالم آسوده است که تو حواست جمع من است ...!