وقتی تو هستی عمر ساعت ها چه کوتاست

و چقدر حرفهای دل من زیاد ...!

قلبی دارم لبریز از " تو " و وجودی دارم که تو را طلب از دست تقدیر دارد ...

نه تنها قلبم بلکه تمامی وجودم با تو حرف دارند

پای حرف من اگر بنشینی تو از غوغای وجودم خبر دار خواهی شد .

پای حرف دلم تو اگر بنشینی ... تا خورشید هست دوست داشتنت را از من خواهی شنید

و چه شب هایی که تا سپیده گوشهایت را نوازش خواهم کرد با زمزمه های عاشقانه ام ...

تو اگر گوش چشمانت را به نگاه من بسپاری .

من به استقبال نگاهت خواهم آمد با چشمانی که باران شوق دیدارت خیسشان کرده

رود اشکی بر گونه هایم جاری خواهی دید که به لبهایم بوسه میزنند .

و لبهایی که شور تو را از دفتر چشمانم دکلمه می کنند ...!

از کوچه ی خاطرات تو قدم هایم قصه های فراوان دارند .

و تمام راهها مرا به یاد دارند که نشانی تو را بارها و بارها از آنها گرفته ام .

این روز ها دستانم بیش از زبانم با تو حرف میزنند ...!

و هر روز دلنوشته های مرا می نویسند و تو می خوانی

این عشق توست که مرا مدام به حرف می آورد

و اشتیاقم به حرف زدن با تو ست ... که مرا عاشق تنهایی کرده

آری

من مشتاق حرف زدن با تو ام

من عاشق تنها یی ام چون تو را دوست دارم

چون تو تنها رفیق خلوت تنهایی منی و تنها محرم قلبم ...