نمیتوانم ...!

نمیتوانم بگوم چقدر دوستت دارم ؟

نمیتوانم توضیج بدهم این اشتیاق و این دلتنگی چه شکلی است ؟

واژه ها و کلمات دیگه چاره ساز بیان احساسم به تو نیستند

هر بار که اسمت می آید

هر وقت که صدای تو را میشنوم

و هر وقت پیام های تو را میخوانم ...

یک چیزی در دلم میلرزد

انگار قلبم زنده میشود با یاد تو ...!

این همه علاقه ی من به تو یک شبه اتفاق نیافتاده

نم نم باران نگاه پر محبتت بوده که سالهاست بر دل من باریده و تا اعماق وجود ,. مرابه " تو " مبتلا کرده

شده ای صاحب هر بند دلم و شده ای روز و شب و ماه دلم و دیگر نمی توانم از تو دل بکنم ...!

چقدر دلم سفر می خواهد

دلم می خواهد کوله بار خیالم را بر دارم و بزنم به جاده ای که در انتهاش فقط و فقط تو هستی

چقدر دلم زندگی می خواهد

دلم می خواهد از همه چیز و همه کس دل بکنم و فقط و فقط به تو دل ببندم

دلبندم ...دلم تو رو می خواهد

و خواستن تو رو با هیچ چیز در این دنیا عوض نمیکند و حواس من غیر تو به هیچ چیزی تمایل ندارد

چشمانم از دیدن تو سیر نمیشوند و گوشهام از شنیدنت خسته نمیشوند

و دلم دوست داشتن تو رو هرگز فراموش نمیکند .

چقدر خسته ام و چقدر دلم آرزو دارد

چقدر دلم آرامش می خواهد

آرامشی از جنس تو و کنار تو و همراه تو ...!

در کنار تو عمر خستگی کوتاه و سقف آرزو ها بلند است

عشق تو جوانه های امید را در قلبم شکوفا کرده

و تو مرا فاتح تمام قله های خوشبختی کرده ای ....

.......

این متن را در شبی برایت نوشتم که زیر پنجره نشسته بودم

و ماه در آسمان کامل بود

گویی تو‌روبرویم نشسته بودی و نه اینکه برایت بنویسم.

بلکه من تمام این متن را را با تو حرف زدم

و تو از آسمان به من چشم دوخته بودی و به حرفهای من گوش می‌دادی

و همچون ماه می درخشیدی..!