عشق همانقدر که بی دلیل و بی منطق است .

قانون شکن و از هر قید و بندی گریزان است .

عشق تحولی است خارج از اراده و تصمیم ما ...!

بی خبر و سر زده از راه میرسد و تمام نظم و قوانین ما را بر هم میزند

و از ما آدمی می سازد به سبک و آیین خودش .

عشق قانون ندارد و عدالت را هم نمی شناسد ...!

گناهش را چشم ها می کنند و شیرینیش را لب ها می چشند و دلتنگی اش سهم دل وا ما نده میشود .

عشق دیکتاتوری است که در قلب کودتا می کند و عقل را مطیع خود می سازد .

نمی ماند هوش و حواسی و دل فقط جمع یکی است و جرم مجنون بودن را عقل تقاص می دهد ...!

کار حساب و کتاب که به دل واگذاریم دوست داشتن یک دنیا را فقط ضرب در " یک " می کند

و دل است که می تواند خواستن یک نفر را ضرب در بی نهایت " دنیا " کند فقط ...!

آدم عاشق هیچ قانونی ندارد و فقط به یک قانون پایبند است و آن " عشق " است

آدم عاشق آغاز روزش طلوع خورشید نیست .

صبح را طلوع چشمان معشوق است که خبر می دهند و مرغ سحر نغمه اش را برای یکی سر می دهد و بس ...!

تمام ملاک زیبایی میشود روی ماه دلبر ...!

حتی ماه نیز روی خود در ایینه ی دلبر به تما شا می نشیند و نسیم هم گیسوی خود را در هوای او پریشان می کند

تنها عشق است که جغرافیا ی جهان را به اندازه ی قلبی کوچک می کند

و قلب کوچکی را به اندازه ی جهانی بزرگ ...!

عشق است که شعر را بی قافیه می کند و متن ها را پر از تشویش و تشبیه

و واژها را سر در گم ...!

باید عشق را تجربه کرده باشی تا بفهمی که گاه میشود احساس را نفس کشید .

و سواد خواندن نگاه معشوق را فقط چشمان عاشق بلدند .

تا دلداده نباشی لذت بوسیدن صدا را نخواهی چشید

و از عاشقانه ها در خیالت لباس نخواهی دوخت ...!

عشق نه قانون دارد و نه دلیل و نه منطق ...

نه زمان می شناسد و نه زبان و نه مکان ...

عشق اتفاقی است شبیه معجزه

که تمام قوانین را به هم خواهد ریخت ...

و تو معجزه ی زندگی منی جانان ...