چه حکمتی دارد

من نمی دانم ؟

هر وقت می خواهم برایت بنویسم و شوق نوشتن در ذهنم بیدار میشود

و قلم اندیشه ام برای حرف زدن با تو بی تابی می کند

ضرب آهنگ قلبم تغییر می کند

گاه آنقدر تند میزند که صدای تپیدن قلبم را تو میتوانی از میان شور و اشتیاق نوشته هایم بشنوی ...!

وقتی برای تو می نویسم گویی تو روبرویم نشسته ای

این متن ها حرف های دل من است که جاری میشوند بر روی این صفحه

احساسم را به تو با کلمات بیان می کنم و واژه ها شمشیر دلبری من شده اند

آنچنان دلبرده ای که هر چه بنویسم به خون خواهی دلی که برده ای تلافی نمیشود !

از دوست داشتنت می نویسم و از عشق و محبتت

از زیبایی چشمانت مینویسم و از قلبی که در دوست داشتن نظیر ندارد

من از عشق تو لبریزم ولی هرگز از تو سیر نمی شوم ...!

دلباخته و دلبسته ی تو ام و از این باختن شادم و از این در بند بودن خوشحال ...!

من تو را فقط در نوشته ها و متن هایم نمی خواهم

من تو را فقط در رویا هایم نمی بینم

نمی خواهم فقط در نامه هایم دوستت بدارم

تو را در بیداری و در کنارم هر روز و هر لحظه می خواهم

می خواهم با عطر تو در هوایی که نفس میکشی زندگی کنم

شوق چشمانت را ببینم هنگام خواندن نوشته هایم

دلم می خواهد گاهی به جای نوشتن در چشمانت زل بزنم و دستانت را بگیرم و حسم را به تو با زبانم بیان کنم .

انچه در فکرم وقلبم درباره ی تو میگذرد هزاران سطر میشوند

ولی آنچه بر زبانم مدام تکرار میشود فقط دو کلمه است

....دوستت دارم ....