آخرین آرزو ...!
در این فکر بودم که امروز برایت از چه بنویسم
شنیدن اتفاقی آهنگ "آخرین ارزو " از محال جرقه نوشتن این متن شد برای تو
......
آرزو همان خواستنی است که به زمان دل بسته است ...!
همان نوزادی است که فردا قرار است متولد شود
همان فرزندی است که فردا قدم بر میدارد و فردا مدرسه میرود و فردا بزرگ میشود و فردایی که قرار نیست هرگز تمام شود ...!
آرزو همان بذری است که در طول زمان جوانه میزند و یزرگ میشود و شکوفه میدهد و به ثمر می نشیند .
یک دانه صد دانه میشود و صد دانه هزار دانه و این قصه تا ابد ادامه دارد ...
همان آجری است که می خواهد دیوار شود و همان دیواری است که در دلش آرزوی خانه شدن را می پر وراند و همان خانه است که می خواهد به کاخ آرزوها مبدل شود و این کاخ در آرزو چه بسیار حریص است ...!
آرزو تلنگر قلب ماست به چشمانی که هر صبح بیدار میشوند
امیدی است که قدمها را به رفتن و دستها را به گرفتن و قلب ها را به سپردن وادار می کند .
همان دل خوشی است که هر صبح دلیل طلوع خورشید میشود و شب مهتابی را زیبا می سازد و غنچه ها را به شکفتن مبتلا ...
می بینی آرزو ها هرگز پایان ندارند و نه تنها در این جهان بلکه تا ابد ما را همراهی میکنند ...!
وقتی به تو فکر می کنم درخت ارزویم چه فراوان شکوفه میدهد و به خاطرت ... برای به ثمر نشستن ارزوهایم تلاش صد چندان می کنم .
برایت از دل و جان و بی وقفه مینویسم چون میدانم تو مرا مدام می خوانی و نشستن لبخند بر روی چهره ی تو آرزوی من است .
از علاقه ام به تو و از دوست داشتنت می نویسم و از خوبی هایت و حسی که به تو دارم و می دانم تو از شنیدن اعترافات این چنینی چقدر خوشحال میشوی و خوشحالی تو آرزوی من است .
اگر خدا دعوتم کند به گفتگو ...بدون تردید اولین خواسته ام برای توست
از خدا خواسته ای ندارم غیر از سلامتی و تندرستی و خوشبختی تو ...
اگر در زندگی لذتی میبرم هر انچه زیبا می بینم و هر انچه دلنشین می شنوم و لذیذ می چشم
و هر حس خوبی که سراغ من می آید آرزویش را برای تو هم می کنم و حتی بیشتر و بیشتر ...!
به آخرین آرزویم می اندیشم
در دلم آرزوی دیدن چشمانت و در آغوش گرفتنت را دارم
نفس کشیدن در کنار تو آرزوی من است
مرا همیشه و تا ابد دوست داشته باشی آرزوی من است ...
تو را موفق و با انگیزه و شاد و بی نیاز ببینم خوشحال میشوم
اما این ها هیچ کدام آخرین ارزوی من نمیشوند
بی شک آخرین ارزوی هر آدمی در آخرین نفس زندگی اش و در اخرین تپش قلبش اتفاق می افتد .
در همان لحظه که پنجره ی چشمانم برای اخرین بار به روی این دنیا بسته میشوند
در آن لحظه واقعا چه ارزویی می توانم داشته باشم ...!؟
خود خواهانه است اگر فقط دیدنت را بخواهم و شنیدنت و لمس دستانت را ...
در آن لحظه دلم می خواهد تمام ارزوهایت بر آورده شده باشد .
آنقدر زندگی کرده باشی که هیچ خاطره ی تلخی در یادت باقی نمانده باشد
و آنقدر خوشبخت باشی که هرگز آرزوی بهشت را نکنی ...!
می دانم تو چقدر مرا دوست داری ...می دانم
یادت هست به تو گفته بودم بی تو می میرم!؟
دلم می خواهد به حرفم عمل کنم
آن زمان هرگز نمی خواهم باز هم دوستم داشته باشی !
و تو فقط در قلب و یاد من باشی کافی است .
بی گمان یکی از اخرین ارزوهایم این است که فقط من تو را دوست داشته باشم .
مگر نمی دانی
من به خودم و به تو قول داده ام هرگز چشمانت را بارانی و دلت را غمگین نکنم ...!