آرام جانم...!
چه کسی می داند؟
چه کسی از دل بی قرار من خبر دارد و چه می دانند در دل تنگ تو چه میگذرد ؟
هر صبح خبر طلوع خورشید را به چشمانم چه کسی می رساند ؟
و چراغ ماه را شب ها چه کسی برایت روشن می کند ؟
چه کسی میداند قد دوست داشتن تو در قلب مرا
و بی خبران از دلسپردگی چه میدانند .؟
هیچ کس نمی داند
در پس لبخند های تو چه قدر غم پنهان شده
و چقدر احساس در وجودت قربانی کرده ای که اینچنین محکم و استوار در نظر ها به چشم آیی.
و چه کسی به اندازه تو مرا میشناسد و از لاک سنگی ام خبر دارد .؟
هر ادمی زیر نقاب چهره اش یکی را پنهان کرده
یکی ادم غمگین درونش را ...!
یکی احساسات خسته اش را ...!
یکی ادم گرفتار و پریشان و نگرانش را ...!
و فقط یکی هست که می تواند دست آن یکی ، آدم را بگیرد و از وجودش بیرون بکشد و بدان زندگی ببخشد ...!
یکی که ادم او را از خودش بیشتر دوست دارد و از خودش محرم تر بداند .
تو همان قدر که آدم با احساس و پر حرف و تنهای درونم را شناخته ای ، من آن دختر تنها و مغرور و با احساس و حساس درون تو را می شناسم.
تو زبان دل مرا میفهمی و با نگاه من اشنایی
تو قلب مرا لمس کرده ای و در قلبم جایگاه خودت را محکم و ابدی ساخته ای ، حرفهای مرا ناگفته می خوانی و احساس واقعی ام را از پشت نقاب چهره ام فقط تو توانستی بخوانی . ادمها فقط کنار ان کسی که از ته دل دوستش دارند و از صمیم قلب دوستشان دارد نقاب از چهره خود بر دارند .
و خوشا به حال من که تو محرم دلم شده و دانای احساسم!
من آنقدر که با تو احساس نزدیکی میکنم با خودم نیستم !
چون آنقدر که تو را دوست دارم خودم را دیگر دوست ندارم
من خودم را در کنار تو واقعی تر از هر نقطه ای از این دنیا پیدا کرده ام .
در کنار تو می تواند خنده هایم بی دلیل باشند
حرفهایم بی ربط و احساسم لبریز و بی پروا ...!
من از اشتباه کردن کنار تو هم هیچ هراسی ندارم!
در کنار تو ارزو ها و رویاهایم در دلم پنهان نمی مانند!
در کنار تو خیال هایم رنگ واقعیت میگیرند
من آرامش کل جهان را در کنار تو تجربه کرده ام ...
آرام جانم
..