قبل " تو " زیبایی تعریفی بود ظاهری ...!

در حد یک طرح و یک رنگ و یک فصل و یک شعر و یا یک متن ...!

فقط با چشم ها و گوشهایم زیبایی را سنجیدم

در طول زندگیم

چشمان زیبا بسیار دیدم ولی هرگز با نگاه زیبا همچون نگاه تو مواجه نشدم

لبهای قشنگ فراوان کشیده ام ولی هیچ وقت نتوانستم به مهربانی لبهای تو بکشم

صدا های قشنگ بسیاری را گوشها یم شنیده اند ولی زیبایی شوقی که در صدای توست را هرگز نشنیده ام .

متن زیبا زیاد خوانده ام ولی هیچ کدام به اندازه نامه های تو قلبم را نوازش نکرده است ...!

همه ی ادمها ...عاشق زیبایی میشوند ولی من زیبایی را در عشق تو یافتم

دوست داشتن زیباست ولی هیچ دوست داشتنی به زیبایی دوست داشتن " تو " نیست

لبخند روی هر چهره ای بنشیند زیبایش می کند و تو با لبخند چه ماه میشوی زیبای من

دلبستن زیباست و زیبایی دل مرا عشق تو رقم زده است .

در کنار تو همه چیز این دنیا زیبا ست .

رنگها جلا میگیرند و نقش ها چشم نواز میشوند و نغمه ها دلنشین

در کنار تو همه ی منظره ها خاطره میشوند و عطر گلها هرگز فراموش نمیشوند

قلمم خوش رنگ تر می نویسد و قلبم زیباتر می تپد و از فکرم به جز زیبایی تو اندیشه ای گذر نمی کند .

دنیای من زیباست چون تو دنیای منی ...!

در کنار تو زیباترین حس های دنیا رو تجربه کردم

حسی زیباتر از دوست داشتن تو و عاشق تو بودن مگر تو این دنیا وجود داره ؟

مگر حسی قشنگتر از اینکه کسی که دوستش داری

نه با حرف و نه فقط با گفتن دوستت دارم بلکه با رفتار و کردار و نگاه و توجهش بهت بارها و بارها ثابت کنه

و این دوست داشتنش کام تمام سلولهای وجودت رو شیرین کنه

مگر وجود داره ؟

من در قلب همه ی زیبایی ها تو را می بینم

من زیبایی را در عمق نگاه تو تماشا کرده ام ...!