خیال پروین ...!؟
همیشه که نباید شعر نوشت
گاهی هم باید بافت
نخ مرا به نخ چشمانت و لب مرا به لب هایت ...!
خیالم از تو لبریز است و کنارم از تو خالی
دلم مدام هوای تو می کند و نفسم بی تاب هوای توست .
محبتت لحظه ای دست از سر نوازش قلبم بر نمی دارد
و تنها پرتو یاد توست که خاطرم را روشن می کند
صبحم را با عشق شیرین تو شب می کنم و شبم را با خیال پروین تو سحر ...
صاحب دلی شده ام گاه مست و شیدا و بی قرار تو
و گاه خراب و دلتنگ و پریشان تو ...!
بس که در آغوش تو خود را تصور کرده ام
بوی پیراهن تو پیچیده در افکار من
روی ماه تو مهتاب چشمان من است و قلبم را وجود عشق تو سبز کرده ...
ماه من باش و سبز زندگیم
که تنها در دلم تو را آرزوست...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم تیر ۱۴۰۴ ساعت 21:58 توسط Mr
|