همیشه که نباید شعر نوشت

گاهی هم باید بافت

نخ مرا به نخ چشمانت و لب مرا به لب هایت ...!

خیالم از تو لبریز است و کنارم از تو خالی

دلم مدام هوای تو می کند و نفسم بی تاب هوای توست .

محبتت لحظه ای دست از سر نوازش قلبم بر نمی دارد

و تنها پرتو یاد توست که خاطرم را روشن می کند

صبحم را با عشق شیرین تو شب می کنم و شبم را با خیال پروین تو سحر ...

صاحب دلی شده ام گاه مست و شیدا و بی قرار تو

و گاه خراب و دلتنگ و پریشان تو ...!

بس که در آغوش تو خود را تصور کرده ام

بوی پیراهن تو پیچیده در افکار من

روی ماه تو مهتاب چشمان من است و قلبم را وجود عشق تو سبز کرده ...

ماه من باش و سبز زندگیم

که تنها در دلم تو را آرزوست...