ساعت 07:07...!
دوباره دلم برای نوشتن تنگ شده
و تو که بهتر میدانی دلم تنگ تو که می شود می نویسم .
میدانی چقدر عاشقت هستم و چقدر هر روز دلتنگ تو میشوم و دلم می خواهد کنارم باشی
ببینمت و صدا ی تو را بشنوم و هوای بودن تو را نفس بکشم
اتفاق خوب من ...
حرف هایم را برای تو می نویسم
می نویسم تو هما ن قسمت قشنگ زندگی من هستی که می پرستمت
از حس بی نظیر و قشنگ داشتنت می نویسم
و از شدت دوست داشتنت
روز به روز که میگذرد در بند بند وجودم تو را بیشتر و بیشتر لمس می کنم
تو را در تمام تا پ تاپ قلبم می شنوم
و در لحظه لحظه زمان یاد تو مرا همراه است .
تیک تیک ساعت ها حساب و کتاب دلتنگی ات را دقیق دارند .
تو صیف محبتت همچون نم نم باران است که بر قلبم می بارد
و اینگونه ذره ذره احساس لطیف بارانی ات را در تک تک سلولهایم حک می کنی .
لا به لای تمامی سطرهای زندگی ام نقش بسته ای و در نقطه نقطه ی خاطراتم نامت را ثبت کرده ای
پیوسته و مداوم و پی در پی دوستت دارم
عشق تو در قطره قطره ی خون من جریان دارد
و جان به جان من کنند باز هم دست از دوست داشتنت بر نخواهم داشت .
خیلی برای خواستنت خیلی کم است چون من تو را خیلی خیلی می خواهمت ...!
گام به گام با تو خواهم آمد
آرزوهایت را رج به رج خواهم ساخت
و کلمه کلمه تو را خواهم دانست ...
نامم را به نام تو و قلبم را با عشق تو پیوند زده ام
چشمانم را محو تو کرده ام و خیالم را نزد تو جا گذاشته ام
هر کجا هستی و هر کجا هستم
هر چقدر که دور باشی و هر چقدر که دیر باشد
تنها دلخوشی من
دوست داشتن توست ...
و در من دوست داشتنت دوباره و دوباره مدام تکرار میشود ...
مثل تپیدن قلبم ... مثل نفس کشیدنم
و مثل نوشتن ...!