فقط با تو حرف میزنم ...!
چقدر دلم می خواهد با تو حرف بزنم
می خواهم به تو بگویم :
تو همان افسانه ای هستی که در همه ی کتاب های عاشقانه خوانده بودم .
تو همان معجزه ای هستی که قلبم برایش بسیار دعا کرده است
هنوز هم بیانی به وسعت احساسم ندارم تا بگویم چقدر از بودنت احساس خوشبختی می کنم
تو برای من حقیقتا با ارزش و مهم هستی
هیچ انسانی بی نقص نیست ولی تو کامل هستی ...
هلال لبخندت مرا یاد ماه می اندازد
و آوای خنده ات نوای بهشتی دارد
کهکشانهایی در چشمانت آرمیده اند
و دستانت خلق لبخند با تن پوش مهربانی ...!
وقتی فهمیدم عاشقت هستم
که هنگام تنهایی ام نیز فکرم به تو مشغول بود
و ان هنگام که در جمع دوستان و عزیزانم شاد ترین لحظات را می گذراندم
باز هم دلم می خواست تو باشی و آن لحظات را با تو تجربه کنم ...
هر جزئی از تو
مثل طلوع خورشید است بعد از عمری شب نشینی
بعد از عمری روح تو را یافته ام که با جان من جور باشد
و بعد تو را شناختم و بیشتر پیدایت کردم ...!
پس این را بدان که این حقیقت هرگز متزلزل و کم سو نمی شود
من تو را بر گزیدم
من تو را انتخاب کردم
نه فقط امروز
نه فقط فردا
بلکه همیشه ...
برای هر فردایی که بیاید ...
آوای من فرقی نمی کند این متن مرا امشب پیش از خواب ببینی و بخوانی
یا صبح که خورشید بر چهره ی زیبایت می تابد
فقط می خواهم بدانی که دوستت دارم
من عاشق تک تک چیزهایی هستم که تو را " تو " کرده
طرز حرف زدنت و خندیدنت و اون لبخندت و اون نگاه عمیق و شگفت انگیزت ...
من همه چیزت رو دوست دارم
حتی عطری رو که میزنی
حتی گلی رو که دوست داری
و حتی هوایی که در آن نفس میکشی ...