من دیوانه ...!
جلوی آینه ایستاده ام و زل زده ام به تو !
خودم را در چشمان تو می بینم
لبخندی میزنم و گوشه چشمی برایت نازک میکنم .
آنقدر محو خیال تو ام که از یاد میبرم به چه کار آمده بودم که در دام آیینه گرفتار شدم .
دستی به مو هایم می کشم و دل از آیینه می کنم ولی از خیال تو نه ...!
از آیینه تا آشپزخانه چند قدم بیشتر نیست
ولی من این چند قدم را نیز بی خیال تو نمی روم !
آب که جوش می آید ... از چای دم کردنم هیچ به یاد نمی آورم !
در سینی دو لیوان میگذارم و یکی را سر پر و یکی را کمتر میریزم
می آیم و سینی چای را روی میز می گذارم و روبرویت می نشینم
لبخندی میزنی و می گویی عجب چای خوش رنگی شده
به میز نگاهی می کنم تا چیزی کم نداشته باشد .
دستم را ستون زیر چانه ام می کنم و کمی از حیای چشمانم را می خورم و زل میزنم به تو
چشمانت را از نگاهم می دزدی و منی که دلم میرود برای خجالت کشیدنت و برای حرم چشمانت ...!
لبخندی می نشیند بر لبم و می پرسم :
تو از اول اینقدر زیبا بوده ا ی ؟
تو با همه اینقدر مهربانی ؟
راستی تو مرا گم کرده بودی یا من تو را ؟
خنده ای با چاشنی شیطنت بر لبت می نشانی و می گویی :
دیگر فرقی هم دارد حال که من تو را پیدا کرده ام
نگاهت را دزدیده ام و دلت را برده ام و تو دلباخته ی من شد ه ای
انگشت سبابه ام را نشانت میدهم و می گویم :
بیاور هر سندی را که به آن می بالی تا من زیر همه ی آنها را انگشت تایید بزنم
قبول دارم من تمام فتوحاتم را به تو باخته ام
دلم را برده ای نوش جانت خیرش را ببینی
و از این بهتر مگر میشود که چشمانم غیر تو آشنایی نمیشناسند ؟
می خندم و می گویم :دل باختنم به تو از تمام برد های زندگی ام شیرین تر بود تو خبر نداری ؟
ولی مهم این است که قلب تو را صاحب شده ام
می دانم جواب آماده داری
پای چپت را روی پای راستت می اندازی و لبخندی با غرور میزنی و میگویی :
خب حالا فلسفه بافی هم میکنی مثل بعضی ها که هیچ وقت نه باختشان را قبول دارند نه اشتباهاتشا ن را ...!
گره ای به ابروهایم میزنم و زیر چشمی به تو نگاهی می کنم
خنده روی صو رتت خشک میشودو میگویی : چه زود هم ترش میکند برای من
گره ی ابروهایم را سفت تر می کنم
می خندی و میگویی : تو فقط اخم کن جذاب من . قشنگ من . رویای من ...
و نا خودا آگاه دلم برای تو ضعف میرود
یهو به خودم می آیم در حالی که دارم به صندلی خالی روبرویم می خندم
چای ام از دهن افتاده ولی زل زده ام به جای خالی ات
در حالی که خیالم لبریز از توست .
در کنار تو دنیای سرد هم طعم زندگی میدهد چه برسد چای سرد ...!
آوای من
خب من این حرفها را برای تو میزنم میدانم که از شنیدنش چه حالی پیدا می کنی
من هم الان که دارم برایت تعریف می کنم حال خوشی دارم .
برای هر کسی اینها را تعریف کنم مطمئنم یا دیوانه خطابم می کند و یا مجنون
اما تو که بهتر از من میدانی دوست داشتنت در اعماق وجودم رخنه کرده
همانجا که روحم زندگی می کند و دست هیچکس تا کنون بدان نرسیده . ..!
غیر تو چه کسی مرا بدین خوبی می داند
چه کسی مرا به خوبی تو می خواند
و کیست ؟
که حواس مرا به خود اینگونه مشغول کند و رویا های مرا به واقعیت گره بزند
من لذت زندگی در دنیای خیالی ام با تو را
با هیچ دنیایی قشنگ تر و واقعی تر و ملموس تر عوض نمی کنم
تو واقعیت غیر قابل انکاری...
هر جسمی روزی مرگ را تجربه خواهد کرد
هر خاطره ای روز ی به فراموشی گرفتار خواهد شد
هر مکتوبی روزی برگهایش را باد به یغما می برد ...!
و اما تو در روح من نقشی جاودانه حک کرده ای
و که تا ابد در وجودم زنده ای
دوستت خواهم داشت
بی اندازه و همیشه و جاودانه ...