سلام عصر بخیر جانان من

سلام به وجود نازنین و لب های بی رمقت

سلام به چشمان خسته و دستان از نفس افتاده ات

سلام به دنیای قشنگم آوای زیبای من

بیا بنشین کنارم با هم نفسی تازه کنیم

چای را من می اورم قند لبخندش با تو

انگور لعلش را تو بیاور و مست و مجنون شدنش با من

بیا بنشین کنارم تا برایت قصه دل بیقرارم را برای چشمانت بگویم

شعر بی قافیه برایت بخوانم و با ضرب آهنگ قلبت ترانه بخوانم

تو بنشین تا دنیا را به دور تو بگردانم و ستاره ها را سبد سبد برایت از آسمان بچینم و در نگاهت حبس کنم

تو نگاهم کن تا ببینی چگونه برای خنده ی چشمانت سر از پا نمی شناسم

تو فقط بخند من دنیا را می خندانم

تو بخند تا من تصویر زیبای خوشبختی را میان چهره ی عشقم ببینم

تو عاشقانه دوستم داشته باش تا من عاشقانه برایت بمیرم !!!

من سر شارم از حس زیبای دوست داشتن تو و دلم لبریز است از عشق تو

دلم می خواهد تمام حسم را برایت بگویم

مجنون عاقل تر از همه ی دنیا بود ! او فقط لیلی اش را عاشق بود و مجنون به عشق لیلی اش شد

فر هاد و چه به کوه کندن ؟! فرهاد نقش عشق شیرین را بر پیکره ی سنگی کوه تیشه میزد

و مرا چه به نوشتن !!! عشق تو مرا اینگونه مشتاق به نوشتن کرده و تصویر چشمان توست که قلم مرا به رقصیدن وا می دارد و جوهر احساسم را بر این صفحه می پاشد .

دوستت دارم و دلم می خواهد مدام با تو حرف بزنم و برایت بنویسم و تو را تصور کنم

می خواهم از علاقه ام برایت بنویسم و از لذت دوست داشتنت بگویم

و بیا خودم خلاصه اش را برایت بگویم

من تو را با دل و جانم دوست دارم

احساسم را اندازه نگیر و در هیچ مقیاس و قالب و پیمانه ای قرار نده

من تو را بی اندازه دوست دارم قشنگ ترین بهانه ی زندگیم

من عشق تو را محدود به هیچ زمان و مکان و فضا و تفسیری نمی کنم!

عصر بخیر جانان من

خدا قوت دلبر فوق العاده ی من

دوستت دارم و دوستت دارم و دوستت دارم ...