این یه اتفاق عادی ولی عجیبه

یهو یه چیزی رو میبینی یاد یه نفر می افتی

یهو یه جایی میری و یاد یکی برات تازه میشه

یه مطلبی می خونی و یا شعری میشنوی و یهو دلت تنگ یکی میشه...

و این موضوعی است که من خیلی تجربش کردم

هر صبح با یاد یکی از خواب بیدار میشم

آری تو را می گویم آوای جانم

گویی صبح آفریده شده برای تو

خورشید را هر صبح در طلوع چشمانت تو به تماشا می نشینم

بوی عطر وسوسه انگیز نان تازه وپنیر و مزه ملس مربای آلبالو مرا یاد تو می اندازد

لیوان چای و سینی محبت و قندان لبخند تو را مگر میشود فراموش کرد و غنچه هایی که صبح در باغچه شکفته شده اند تا نگاه تو را در آغوش بگیرند مرا یاد تو می اندازند

فرقی نمی کند بهار باشد یا پاییز , تابستان باشد و یا زمستان

آسمان ابری باشد با آفتابی من آسمان را در قاب بی نهایت عشق تو تماشا می کنم

باران ببارد به یاد تو می رفتم

نسیم بورد از تو برایم خبر می آورد

همه ی زندگی ام شده یاد تو و یاد تو و یاد تو ...

تو را در قلبم مدام دوست دارم

دوست داشتنت را در نفس هایم پیوسته تکرار می کنم

و نام تو در برگ برگ دفتر زندگیم نوشته ام

جانان من

تو شعری برای من و تو نوری برای ذهنم

تو جانی برای تنم و تو نسیمی برای نفسم

دوستت دارم ای عزیز تر از جان

سلام مرا در این صبح زیبا پذیرا باش

بخیر باشد این صبح برای تو

و نقش لبخند شکفته شود با خواندن نامه ام بر روی لب هایت

بهترین آرزوهایم بدر قه ی راهت می کنم و بهترین دعاهایم سهم تو باشد

روزت با بهترین اتفاقات همراه شود و روزی ات از حساب خارج...!

امروز بیشتر از هر روزی قلبم را به تو سپرده ام و یادم کنار توست

دوستت دارم آرام جانم

دوستت دارم همه ی زندگیم