افسانه ی تکرار نشدنی " تو "
هزاران سال است که خورشید هر صبح طلوع می کند
و هرشب ماه در آسمان می تابد
زمین در مداری ثابت فصل ها را تکرار می کند
بهار می آید و تابستان و به دنبالش پاییز میشود و سال با زمستان تمام میشود و دوباره بهار می آید
و اینگونه زندگی در گذر ایام خلق میشود .
مداوم و بی اراده نفس میکشیم و قلب هایمان می تپند تا دلیل زنده بودنمان باشند .
و تو از تاریخی مبهم دوست داشتنت در قلب من رقم خورده و در هر نفسم تکرار میشوی
در لحظه لحظه ی زندگیم به تو می اندیشم و به تو فکر می کنم و تو را در کنارم حس می کنم
تجربه ی عجیب و شگفت انگیزی است دوست داشتنت
نیست لذتی بالاتر از دوست داشتن تو برای من
شیرین تر از تلخی دلتنگی تو دلم سراغ ندارد !
برکت دلخوشی های من شده ای و هر چه میخندی تمامی ندارد دلخوشی هایم
و هیچ جیز قشنگ تر از تماشای چشمان تو نیست !
عجیب است عشق تو نه فصل و نه مکان و نه زمان تهدیدش نمی کند
در شلوغی و هیاهو و مشغله و کار کنار منی
هیچ اتفاقی مانع نمی شود که با تو حرف نزنم و برایت ننویسم
خسته از همه ی دنیا باشم از تو خسته نمی شوم
هر چقدر وقتم تنگ باشد برای تو وقت بسیار دارم
خستگی هایم کنار تو محو میشوند و ارامش جانم مهیا
فقط تو باشی کافی است ...
حال که خدا دوست داشتنت را به دل من سپرده
من هدیه خدا را تا ابد در دلم پاس میدارم .
دوستت دارم به همان دلیلی که خدا می داند و من نمی دانم !!
من این حس خوب که نامش را " عشق " گذاشته اند با تو تجربه کرده ام
خاص و ناب و بی نظیری همچون معجزه
همچون شعری دلنشین و مثل موسیقی گوش نواز و همچون نسیم روح نواز
و همچون افسانه تکرار نشدنی...!
برای من