حس میکنم تو را ...!
تو را حس می کنم
کدام فاصله؟
تو مدام کنار منی و مرا گوش میدهی و با من حرف میزنی!
من تو را میشنوم من صدای نفس کشیدنت را نیز حس می کنم .من تو را بیشتر از هر کسی در کنارم دارم .
در هر لحظه و در هر کجایی که باشم تو را کنارم حس می کنم .گویی دستانت را میان پنجه ی دستانم گره زدی و هر کجا میروم همراهیم میکنی .
شک ندارم این حس را تو نیز همچون من داری ؟
وگرنه چگونه ممکن است من و تو از فاصله ی صد ها کیلومتری اینقدرهم نظر باشیم و همگام قدم برداریم و همسان حس کنیم و درکی عمیق و ژرف از هم داشته باشیم
شنیده بودم یک روح و دو جسم !
اما با تو بدین موضوع ایمان اورده ام
تو را حس می کنم
این ساعت که بیدارم و برای تو می نویسم بی شک حس کرده ام تو را ...!
دیشب میان باغ وقتی که خدا آسمان را با ستارگانش چراغانی کرده بود من تو را حس می کردم
ستارگان چشمک میزدند ومن چشمان تو را حس می کردم
در ان سکوت شب من صدای تو را واضح میشنیدم
زمزمه هایت را نه در گوشم و شوق نگاهت را نه با چشمانم
من تو را با قلب و روحم حس می کردم!
مجنون تو ام ولی دیوانه که نیستم!
احساس من و تو در هم امیخته
گاه ارامش عجیبی دارم و گاه بی دلیل پریشانم!
گاه حوصله ام همچون ساحل دریا و تلاطم موج زیاد است
وگاه همچون غنچه و نسیم کم واندک میشود!
گاه حس می کنم روحم را که از من دور شده و گاه در وجودم حس زندگی مضاعف میکنم .
من تو را حس می کنم با تمام وجودم
انگاه که دلم یهو می تپد و چشمانم نگران میشوند و یا بر روی لب هایم لبخند مینشیند ...
بی شک تو را حس کرده ام .
تو بخندی من اینجا خوشحال میشوم
اشک چشمانم اینجا به خاطر توست !
تو آه بکشی من اینجا درد میکشم و تو نفس بکشی من زنده میشوم .
اینجا حال و هوای احساسم همه به احوال تو بستگی دارد .
می دانم دیگر اضطراب و نگرانی و به هم ریختگی بی دلیلم و بی خوابی شبانه ام، همه به خاطر حس عجیبی است که به تو دارم
مگر نمی دانی که من تو را حس می کنم
مگر نمیدانی چقدر دوستت دارم
من تو را گاه بیشتر از خودم حس می کنم
تو در قلب و روح و جانم فراوانترینی، فراوانترین ...