خیلی دور خیلی نزدیک ...!
بعد از روزی پر مشغله تکیه داده ام به صندلی ام و دوباره تو را یاد می کنم
داشتم فکر می کردم درباره چه چیزی برایت بنویسم ؟
صدایت در گوشم طنین انداز است و شوق و هیجان صدایت قلبم را می لرزاند
و من از این تپیدن و بی قرازی قلبم چقدر لذت میبرم .
چقدر با اشتیاق برایم حرف میزنی و نکته ها را دانه دانه بیان میکنی .
وقتی از درک عمیق یک رابطه حرف میزنم دقیقا همین جا عینیت پیدا می کند .
و بی دلیل نیست که می نویسم رابطه ی من و تو فراتر از قلبی و ذهنی ...بلکه روحی است
حس خیلی خوبی دارم که تو اینقدر مرا خوب میفهمی .
گاه خودم نیز متعجب میشوم و اگر خودم تجربه اش نمی کردم باورم نمیشد
به دنبال مثالی می گردم تا حسم را بیان کنم
یاد فیلم " خیلی دور خیلی نزدیک " افتادم و یاد باغ و آسمان پر ستاره ی دیشب ! .
حتما الان پیش خودت میگویی چه ربطی به هم دارند ؟
خب این اسمانی را که برایت می خواهم وصف کنم بالای سر همه ی ما هست
همه ی ما شب را به تاریکی می شناسیم و توصیفیش را همیشه اینگونه شنیده ایم .
گویی عادت کرده ایم میان نور و رنگ و روشنایی زیبایی ها را جستجو کنیم
تا نخواهی نمی توانی درکی از اسمان شب داشته باشی باید عاشق باشی تا بفهمی چه لذتی دارد تماشای رقص ستارگان ...!
عشق اینگونه متولد میشود پر از ابهام است همچون شب
در ابتدا همه ی نور های اضافی را باید حذف کنی و چشم به آسمان بدوزی
این همان یگانگی است که در عشق بروز می کند ...همه هیچ میشوند و یکی میشود همه !
ابتدا هیچ چیزی نخواهی دید به غیر از تاریکی و سفری مبهم در بی کران آسمان
مگر عشق نیز اینگونه آغاز نمیشود؟
کم کم نقاطی نورانی ظاهر میشوند یکی پس از دیگری و زیبایی هایش برایت نمایان...
صبر و وفاداری پیشه کنی آسمان شب هم برایت نورانی میشود
به جای یک خورشید هزاران خورشید به تو چشمک خواهند زد
آسمانی که تا چند لحظه قبل دور و تاریک بوده شروع به درخشیدن می کند و تو را در آغوش میگیرد ...
من تو را دوست دارم همچون آسمان شب
در خلوت دلم و در ارامش روحم
خیلی دور و خیلی نزدیک...
من نور خورشید همه را به چشمانم حرام کرده ام
تا در شب چشمانم به قلب پر ستاره ی تو برسم
تو را نمی بینم ولی با تمام وجودم حس می کنم
در کنارم نیستی ولی همچون آسمانی پر ستاره مرا در آغوش محبتت گرفته ای و چشم از من بر نمیداری
من هر وقت دلم تنگ تو شود چشمانم را می بندم و تو در نظرم پدیدار میشوی
خوبی های تو همچون ستاره ها در ذهنم می رقصند
و اینگونه مرا عاشق خودت کرده ی ...
هنوز صدایت در گوشم طنین انداز است و دلم بی قرار بی قرار توست
عشقم به تو پایانی ندارد
می خواهمت محبوب خیلی دور از جسمم
دوستت دارم ناز دانه خیلی نزدیک به قلبم
من تو را بی کران و پر ستاره و بی همتا دوستت دارم
من به اندازه ی تمام ستارگان نورانی قلبت دوستت دارم ...