کجای دنیا دورتر است ؟

آنجا که تویی یا اینجا که منم ...؟

وجب به وجب از اینجایی که من هستم تا آنجایی که تو هستی دلتنگ تو هستم

دلتنگی ات که بی خیال این دل بی قرار من لحظه ای نمیشود

امروز اول مهر است و چه بهانه ی بهتر از این که دلتنگی ات را به گردن پاییز بیاندازم

امان از این پاییز و حال و هوای غریبش

که رنگ ها را عوض می کند و آتش عشق را شعله ور تر ...

امان از پاییز که عشق ها را عاشقانه تر می کند و تنها را تنها تر و دلتنگ را دلتنگ تر می کند ...

دوست داشتنت که روز و شب نمی شناسد و فصل ها تنها ترفندی هستند تا حال و هوای دلم را برایت در فصلی نو توصیف کنم

دلبر جان می دانی به اندازه ی دلتنگی های عاشقانه ام دوستت دارم

عمیق تر از بی قراری هایم و با تمام احساسم

اول پاییز است

در این غروب دلگیر اولین روزش به اندازه ی تمام عاشقانه های دنیا دلتنگت شده ام

هوا سرد است و دلم بی اندازه تنگ توست

به اندازه ی یک نفس

به اندازه ی یک آغوش

و به اندازه ی یک بوسه مرا دریاب

شاید کوتاه باشد ولی برای من زندگی دوباره است

و عطر شکوفه های بهار را در این غروب پاییزی برایم زنده می کند .

پاییز است و بیا کنارم باش که بیشتر از هر فصلی من بودنت را می خواهم

می دانم می خوانی مرا و میشنوی صدایم را

می دانم که هستی و تو هم دلتنگی ات کمتر از من نیست

دستانم را به سویت دراز می کنم دستان مرا بگیر

دلبر جان اولین روز پاییز است

چترم را بر میدارم

بیا با هم تمام پیاده روهای نم زده پوشیده از برگ پاییز را با هم قدم بزنیم

بیا غروب های پاییز را کنار هم باشیم

چای و قهوه اش با من و قند لبخندش با تو ...!

قصه ی هزار و یک شبش با من و شهر زاد هزار و یک قصه ام تنها تو ...

بیا تا برایت از باور هایم بگویم و از لیاقت هایت

من باور دارم تو برای تمام فصل های زندگی ام کافی هستی

نه تنها پاییز بلکه من تو را برای تمام فصل های زندگی ام می خواهم

و تو لایق دوست داشتنی و عشق تو قلب مرا کفایت می کند

و برای همیشه در کنج قلبم جا داری

و کنارت هر کجا باشم کمی عالی تر از خوبم .

پاییز است و دلتنگ تو ام

هر چیزی که در وجود من است سراغ تو را میگیرد

و تو را در فکرم و در قلبم و در دلتنگیام

همه جا دارمت ...!