نگاهم کن ...
در نگاهت چه داری که اینگونه دل از من برده ای ؟
نگاه تو همچون دامی است که چشمان من از آن دل نمیکنند
کافی است ببینمت و یا در پرده خیالم ظاهر شوی
بی خبر از خویش و همه عالم بی اراده غرق تماشایت میشوم
هیچ چیزی دراین دنیا قد چشمان تو مرا بی تاب نمی کند
تشنه دیدن تو ام و عطشی دارم به دیدنت که پایان ندارد
هر صبح از آن لحظه که چشم باز می کنم تا آخرین پلک هر شبم نگاهم به توست
عزیزترینم تو نیز تا میتوانی نگاهم کن
چون نگاهم که میکنی پنجره ای درقلبم باز میشود
رنگین کمانی اسمانی وجودم را احاطه میکند
نگاهم که میکنی بوی یاس و اقاقیا در هوا می پیچد
و در دلم هزار ستاره شروع به رقصیدن می کنند
نگاهم که میکنی در ذهنم قافیه ها واژه ها را بیدار می کنند
حرف هایم شعر میشوند و لبهایم ترانه می خوانند
جانم شکوفه می دهد و بهار می شوم
طوری عاشق نگاهت شده ام که انگار این دنیا فقط چشمان تو را دارد
نگاهم کن !
مستم کن
بی تابم کن
و مرا در آغوش نگاه مهربانت نوازش کن
می خواهم خودم را در چشمان عاشق ترین معشوق دنیا ببینم
با نگاهت جانم را تازه کن و روحم را شاد کن
چشم قشنگم
در وجود م عصر یخبندان است وقتی نگاهت را ندارم .