شب بخیر جانان...
(خوابم نمیبرد و چه لذتی بهتر از یاد تو و نوشتن برای تو )
.........
بی تو جسمم نمیمیرد .بی شک باز هم نفس میکشم و قلبم خواهد نپید و ضربان قلبم خون را به تمام وجودم خواهد رساند .
چشمانم رنگ ها را تشخیص خواهند داد. و گوشهایم خواهند شنید .
و عطر ها را حس می کنم و مزه ها از یادم نخواهند رفت .
هر صبح از خواب بیدار خواهم شد و هر شب کمی زودتر یا دیر تر چشمانم تسلیم خواب میشوند....
اما زنده بودن با تو و در کنار تو کجا و بی تو کجا؟
من با تو و در کنار تو زنده ام
در هوای تو نفس کشیدنم را باید ببینی
دستت را روی سینه ام بگذار تا شوق زندگی را لمس کنی
و در جریان ضربان قلبم به تمام وجودم سفر کنی .
خودت را در چشمانم ببینی دیگر نمی توانی از آغوش آنها رها شوید
در کنار تو عطر بهشت میدهد و هیچ طعمی جز شیرینی بودنت را تشخیص نمی دهم ...!
تو که باشی خورشید هم صبح ها به عشق تو طلوع میکند چه برسد چشمان من
نمی دانی وقتی تو هستی قلبم چه با انگیزه میتپد و قلمم چه با شوق مینویسد.
و شب ها چه خیالی بهتر از تو که مرا در آغوش ارامشت بگیری و به شوق دیدنت چشمانم را ببندم
صبح هایم با تو بی شک بخیر میشود و شبهایم با تو خوابیدن در بستر رویاهاست ...
شب بخیر قشنگ زندگی ام
شب بخیر تک ستاره ی قلبم ...
.