و انگار قبل تو منی وجود نداشت

شروع تو وقتی بود که تو آمدی

تو آمدی و انگار همه ی دنیا ناگهان برای من بیرنگ شدند

و شدی تمام خواسته ی قلبم و تنها دلیل نفس کشیدنم

تو را چون جان خود میدانمت و همچون سایه می پندارمت

هر چه بیشتر می شناسمت بیشتر عاشقت میشوم

چشمانم در فراغت آرزوی یوسف کنعان می کنند و گویی هزاران سال است بر قلب من دلتنگی ات رنج جانسوز تحریم و ماشه را اعمال می کند

هر چه تو دوری من صبورم

از هم دوریم ولی خیالم لحظه ای از تو فارغ نمیشود .

و لحظه ای نیست که نبافم خیال بودنت را در سطر به سطر رویا هایم

از هم دوریم و هر بار که یادت می کنم قلبم به شوق بی نهایتت می تپد

من به عطر تو بر روی لباسم

به زمزمه های صدایت دم گوشم

به سنگینی تنت روی تنم

به گرمی شرجی آغوشت

به دستانت دور کمرم و لمس عاشقانه ی مو هایت

به نوشیدن شوق از لبخند چشمانت

و به بوسه هایت روی لب هایم نیاز دارم

می دانم این قصه ی عشق روزی رنج هایش به پایان خواهد رسید

روزی خواهد آمد که به جای بافتن خیالت... دستانم را میان دستانت گره می زنم

و به جای نوشتن و آرزو کردن

هم نفس با تو خواهم شد و در آغوش نگاهت مست و از هر بندی رها میشوم

و آن روز در سکوت محض دنیا تنها به صدای قلبهایمان گوش خواهیم داد

عطر هوای دوست داشتنت ...با هوس خواستنت در هم آمیخته

می خواهم آنقدر محکم بغلت کنم و آنقدر بوسه بر لبهایت بنشانم که تلافی این همه دوری در آید ...!

تو را در مدار دستانم حبس می کنم و من در حلقه ی نگاه تو تا ابد گرفتارم

بی آنکه بدانم چرا و بی آنکه یدانی چرا ؟

بی اندازه می خواهمت و بی بهانه دوستم داری ...!

نه عاقدی در کار بود و نه خطبه ای و نه کاغذی امضائ کردیم و نه قراردادی

ولی چه تعهد شیرینی

دستانم تو را به تمام ادمهای سرزمینم حرام کرد و به قلبم تنها عشق تو را حلال ...