نمی دانم چه بنویسم
...
فقط دلم می خواهد صدایت بزنم
بگویی جانم
و آرام بپرسم تو از کجا پیدایت شد ؟
لبخند که میزنی اشک امانم نمیدهد
خودت می دانی دوست دارم بی آنکه بدانم چرا ؟
بی آنکه بدانم از کی و تا کجا ؟
از دور تو را دوست دارم
بی هیچ عطری و آغوشی و لمسی و حتی بوسه ای
تنها دوستت دارم
نمی دانم چه مرگم شده ؟
نمی دانم دلتنگم یا خسته ...
من فقط به یک بغل نیاز دارم
نصیحت نمی خواهم و راه حل نمی فهمم و از شنیدن " قوی باش " خسته ام
فقط به یک لحظه ی واقعی و اندکی سکوت که کسی مرا بغل بگیرد
و لازم نباشد چیزی بگویم وتوضیحی بدهم
فقط می خواهم حس کنم تنها نیستم
مثل اینکه کسی مرا ببیند
و واقعا مرا ببیند ..!
با این حال کنارم بماند
خیلی خسته ام از اینکه همه چیز را در خودم نگه داشته ام
از اینکه وانمود می کنم حالم خوب است
فقط می خواهم حتی برای یک لحظه همه چیز را رها کنم و احساس امنیت و آرامش کنم ...
تو را می خواهم
فقط برای یک لحظه برای یک یغل ...!