چه شب ارامی

منم و ماه و یاد تو

صدای تپیدن های قلبم را در این سکوت شب بهتر میشنوم

سکوت شب مرا بیشتر به تو نزدیک می کند و پژواک یاد تو را در ژرفای وجودم میشنوم

شب ها قلبم که نه ، تمام وجودم برای تو میتپد

به تو فکر میکنم ارام میشوم

قلبم زیبا می تپد و عطر بودنت را بیشتر و عمیق تر نفس میکشم .و روحم پر میکشد و خیالم را با خود می برد .

تو انتخاب قلب منی ، تو ارامش جان منی و تو جای مورد علاقه ام برای استراحت روحم هستی .

من این ارامش افسونگر شب را دوست دارم

حس می کنم تو را با ذره ذره ی وجودم

تو را واقعی و بی هیچ خیال مبهمی

مثل قهوه ای پر انرژی و قلبم را به تپش وا میداری و تلخی دلچسبی داری که هیچ شیرینی این چنین نیست ...!

مثل بی خوابی شب می مانی ماندگار و صبور

بیداری شب پر از فهم است و پر از دلدادگی است

من این بیداری شب را دوست دارم به هر دلیلی که باشد

با تو پرش میکنم و آرام میشوم

نمی دانی چه لذتی دارد

آدم شب بودن را میگویم

فکر تو باشم و صدای جیر جیرک ها و سکوت...

برای خودم قهوه ای دم کنم و در سکوت بنوشم و با تو حرف بزنم

کنار پنجره بایستم و به اسمان بالای سرت بنگرم و به ستاره ای که تو را می بیند حسادت کنم

دلم شب ها قدم زدن می خواهد و گاه دور دور زدن بی هدف

گاه دستت را میگیرم و گاه کنارم می نشانمت و گاه در سکوت پیاده رو ها را با تو متر میکنم و گاه اهنگی را با تو زمزمه ...

بگذار فکر کنند دیوانه شده ام

بگذار بگویند عاشق شده است

من از این بیداری با تو لذت میبرم

من از فقدان صدا ها ، مشغله ها ، ادم ها

من از این جهان خلوت و تنهایی ام با تو لذت میبرم

دست و دل خیالم شب ها به بافتن بیشتر میرود

نمی دانی چه کیفی دارد خیال بافی هایم و خیال سازی هایم و در وادی خیال زیستنم با تو

من این نبرد بی سر انجام شب و چشمانم را دوست دارم

چون همیشه این تویی که پیروز آنی ...!