جان به لبم کرده ای !

با این دوست داشتنت !

دل از من به یغما بردی کافی نبود ... !؟ دیگر چرا هوش و حواسم را با خود برده ای ...!؟

از همان اول نیتت از آمدن دل بردن بود و بس ...!

آمدی و هم بر دیده و هم بر دل نشستی و ای کاش به این اکتفا می کردی

می دانی : جانانم شده ای و بر جانم نشسته ای ؟

و عشقت را "حکم واجب " دلم کرده ای ؟

جان به لبم رسانده ای !

این شور و شیدایی که در من میبینی از مهر و محبت تو بر سرم آمده !

و این سر مستی ام دلیلش نوشیدن از جام چشمان توست !

پریشان حالم و دلیلش تویی

راه گریزی نگذاشته ای و مگر میشود از تو و از این حال خوش دل کند ؟

جان به لبم کرده ای ...!

عاشقم و تا جان هست لب از جام دوست داشتنت بر نمیدارم

هم جانم شده ای و هم جان ستان من ...!

می دانی هم آسمانم شده ای و هم ماه و ستاره اش ...؟

هم باغبانم شده ای و هم گل و باغچه اش ...!؟

تو شهر من شدی ... هم کوی و هم خانه ام !

کتاب شعر من به نام توست ... هم شعرم شدی و هم ترانه ام

جان به لبم کرده است خیال تو ...!

نفسم به شماره می افتد در نبودت

و دل به تنگ می آید از فراغت

و جان به جانم کنند باز هم من

جانم می رود

به نام تو...

و به یاد تو ...

و به " جان تو "