می خواهم دیگر به تو فکر نکنم !

می خواهم دیگر دوستت نداشته باشم !

می خواهم به حکم دل پایان دهم و حکم از خشت کنم همانقدر سخت و بی روح !

تا امروز مجنون بودم و از الان می خواهم معقول باشم ...!

صبح ها بی یاد تو از خواب بیدار شوم و خیالم را از تمام رویاهای قشنگ تو پاک کنم !

کار خیلی سختی نیست فراموش کردنت !

خیلی آسان است مثل آب خوردن است !

اصلا دیگر ذوقی برای خواندن نامه هایت ندارم !

می خواهم تمام خاطراتت را از قلب و ذهنم پاک کنم !

دیگر به تنهایی همه ی کوچه ها را قدم میزنم و به تنهایی برای خودم از تمام فصل ها خاطره می سازم !

بی تو هم می توانم برای شکوفه های بهاری بنویسم

بی تو هم می توانم پاییز و خزانش را تحمل کنم

چه کسی گفته پاییز فصل عاشق هاست

بی عشق تو هم میشود از پاییز گذشت .

من کی گفتم بی تو هر شبم ...شب یلداست ؟

بی تو شب یلدا را نیز می گذرانم

نوشتن انگیزه می خواهد

هر چند بی تو نوشتن لذتی ندارد

اصلا دلم می خواهد بدون لذت بنویسم

مثل مشق شب مثل تکلیف و جریمه بنویسم

بی تو حالم خوب است و اگر از دلم میپرسی اصلا و ابدا دلتنگ تو نیست !

اعتراف می کنم تو خیلی ماه ی و به ماه بودنت شک ندارم

خب منکر زیبایی چشمانت نیستم

از قلب مهربان و معرفتت خبر دارم

اینگونه نگاهم نکن

فکر می کنی دیگر می توانی مرا در دام نگاه عاشقانه ات بیاندازی ؟

فکر کردی می توانی دوباره دل از من ببری ؟

چرا تعجب کرده ای ؟

حالم خوب خوب است ...!

چرا می خندی !؟

حرف هایم را باور نمی کنی ؟

به من نمی آید دروغ بگویم ؟

چگونه تو میتوانی "فرشته ی مهربان " باشی

من نمی توانم "پینو کیو " باشم ...؟

امان از " تو " و این دل عاشق من

عجب کاری شده ؟

می بینی : صاحب دلم شدی و این دل دیگر یاغی نمیشود به تو ...

حنای من دیگر پیش تو رنگی ندارد

حق داری بخندی ...

تو خوب مرا می شناسی و می دانی

من بی تو قصه ی نا تمامم و نامه ی بی نشان و پرنده ی بی آسمان...!