قدردان توام ای " عشق " ...!
من قدردان تو هستم
قدردان قلبم که برای تو می تپد
قدردان اکنون و این حسی که در رگهایم جاری است به خاطر تو ...!
وقتی خوشبختی را تصور می کنم
این چهره ی توست که اول از همه می بینم
تو هرگز خودت را آن طور که من می بینم نخواهی دید
اما آنقدر به تو یاد آوری می کنم تا زمانی که ببینی !
من با نوشتن این متن ها قدردان تو هستم
به تو که فکر می کنم بارانی از واژه ها در ذهنم می بارد
زندگی کوچه ی سبزی میشود که از بوستان دل میگذرد و عطر تو را نفس میکشد
از تمام آرزوهایم یک " تو " ساخته ام و همیشه تکرارش می کنم
من " تو " را بی انتها و بی نهایت یافته ام همچون عشق !
عشق به اندازه ی تمام ذرات عالم تعریف و تجربه دارد ...!
شکفتن میشود در خاطر گلها و برای رود جاری شدن و چرخش ماه را تعبیر می کند !
وزیدن را به باد دیکته می کند و به نور شوق تابیدن میدهد و به شمع که میرسد میسوزد
بال پریدن پروانه میشود و تیک تاک مدوام ثانیه ها میشود در خلقت زمان
و برای من و این دل بی تجربه ام
عشق اگر جستن باشد تا روزی که زنده ام تو را می جویم
عشق اگر شمردن باشد هر شب برایت ستاره ها را خواهم شمرد
عشق اگر دیدن باشد غیر تو را به چشمانم حرام می کنم
عشق اگر نوشتن باشد از واژه ها برایت شعر و از شعر ها برایت دریا می سازم ...!
و عشق اگر دوست داشتن باشد تو را تا ابد در قلبم تکرار خواهم کرد ...
و تا همیشه قدردان توام ای " عشق " ...