من نویسنده نبوده و نیستم و انچه می خوانی حرفهای دلی است که عاشق و بی قرار تو ست.

من شاعر نبوده ام و نیستم و با قافیه و وزن غریبم و هر شعر و ترانه ای که از من میشنوی فقط رقص کلمات است به شوق دلبری از تو ...!

اهل خیال بافی و اصلا پرنده نبوده ام ونیستم ! فقط یاد گرفته ام با خیال تو دل تنگم را آرام کنم و گاه سوار بر بال رویاهایم در کوچه باغ خیالم با تو قدم بزنم

مرا چه به عاشقی و دلدادگی ...!؟

سالها بود از داشتن دلی در سینه ام بی خبر بودم و تو با آمدنت دلم را از زیر آوار مشغله های زندگی بیرون کشیدی و غبار تنهایی را از روی آن کنار زدی .

تو تنها قلب مرا عاشق نکردی

تو با آمدنت دوباره مرا زنده کردی !

تو موسیقی شدی برای گوشهایم و رنگ شدی برای چشمانم و روح شدی برای جانم ...

تو شاه بیت غزل های من شدی و رنگین کمان آسمان احساسم ...!

طلوع خورشید بودی بعد شب یلدای قطبی و همچون نزول باران بودی به کویر خشکیده ی قلبم ...!

آمدنت شبیه یک اتفاق ساده بود و من همچون معجزه تلقی اش می کنم

چگونه میشود بدون هیچ وعده و قرار و نشانی من و تو یکدیگر را بیابیم و در این ازدهام پر هیا هوی دنیا قلب هایمان جذب صدای پنهان هم شوند ؟

می توانستیم از کنار هم نیز همچون همه ی آنهایی که رغبتی به شنیدن و دانستن شان نداشتیم ... بگذریم .

من و تو از کیلومتر ها فاصله بی آنکه بخواهیم بدون دیدن و بی هیچ تجربه ی حس مشترکی و بی هیچ اراده و تصمیم قبلی به هم رسیدیم فراتر از هر اتفاق و همچون تولد افسانه ای...!

حس و شناختی که من و تو به هم داریم عمیق تر و ژرف تر از مدت کوتاه آشناییمان است .

تردید ندارم خواستی قوی تر و هوشی داناتر من و تو را به هم رسانده و به این تقدیر زیبا من ایمان دارم .

بی گمان دست سرنوشت داستان من و تو را خواسته اینگونه به هم گره بزند .

عشق و علاقه بی حد و مرز ما به هم و رنج دلتنگی نفسگیری که ما را دچار کرده ...آزمون جنون و صبر ماست ...!

از دورترین فاصله ها ساکن ابدی قلب هم شده ایم .

گاه به آسمان و ستارگان و کهکشان بی انتها یش می نگرم و خالقی که تمام آنها را اینچنین با نظم کنار هم چیده است

به گردش ماه می نگرم و نجوای شبهای مهتابی اش در گوش زمین

و به یاد دستان نا مرئی زمین می افتم که چگونه ماه را میلیونها سال در آغوش خود نگه داشته است ...!

همانطور که میشود خدا را بدون دیدن پرستید و بدون لمس کردن محبتش را باور کرد ...

میشود از فاصله های بسیار دور نیز عشق را زندگی کرد و از راه دور طعم شیرینی بوسه را چشید و رنگ‌مهربانی چشمان را چید و در آغوش گرمش آرام گرفت .

لذت دوست داشتنت عجیب دلچسب است و چه افتخاری بزرگتر از اینکه تو مرا دوست داری ...؟

دستان تقدیر را می بوسم و هر گاه به تو می اندیشم سپاس داشتنت را به گوش صاحبش میرسانم

مرا خوب میشناسی و میدانی چقدر دوستت دارم

سر خواستنت لجباز و حسود و حریص و زیاده خواهم و به هیچ حدی پایبند نمی شوم حتی اگر تقدیر باشد ...!

بسیار زیاد و بی انتها و تا ابد

و نزدیک تر از هر نزدیکی تو را می خواهم ...!

اگر خواستنت جنگیدن بخواهد تا جان دارم برای به دست اوردنت خواهم جنگید

اگر جوانه باشی از تو جنگلی میسازم و اگر قطره باشی به همراهت تمام رود ها و دریا ها و اسمانها را خواهم آمد

و اگر در ستاره ای دور دست باشی ...من سراغ تو را از تک تک ستارگان آسمان خواهم گرفت و تو را خواهم یافت ...

من از دل قصه ی دوست داشتن " تو " افسانه ای را به دنیا خواهم آورد ...!

و اگر روزی هزاربار در این قصه بمیرم و زنده شوم پایان این افسانه را شیرین خواهم نوشت ...