چه رسم عجیبی است

روشن کردن شمع بر روی کیک تولد را می گویم

هر سال به تعدادشان اضافه میشود سالهایی که گذشته اند و دیگر باز نخواهند گشت

گویی سوختنشان را به سوختن شمع تشبیه می کنیم !

و چه تلخ و درد ناک است هر سال جا برای شمع های تولدمان تنگ تر و تنگ تر میشود و چه سوز ناک به ما فرصت تنگ زندگی را گوشزد می کند .

ای کاش عدد اخرین شمع تولدمان را می دانستیم

آنگاه در بدو تولد همه به تعداد سالهای عمرمان شمع روشن می کردیم و هر سال که می گذشت یک شمع خاموش می کردیم

و اینگونه از فرصت باقی مانده ی عمرمان با خبر میشدیم!

زندگی فرصت کوتاهی است به اندازه ی سوختن یک شمع

هر آغازی را پایانی است و هر آمدنی را رفتنی و بی گمان هر موجود زنده ای روزی مردن را تجربه خواهد کرد .

چه اندیشه ی تلخی در من می لولد و ذره ذره ی وجودم را می خراشاند

به دنبال منطق شیرینی میگردم و واژه هایی که ترسم را در پشتش پنهان کنم

ولی حقیقت دارد و مردن حق هر موجودی است که حیات را تجربه کرده باشد

قبل آمدنت اینقدر از زمان فرا رسیدنش ترس نداشتم و همچون سایر اتفاقات زندگی امری طبیعی تلقی اش میکردم

ولی اکنون فرق کرده است

من از مردن می ترسم

جان دلم

تو آمدی و در من هزاران ارزو را زنده کردی

من از مردن میترسم

چون هنوز خودم را در چشمانت ندیده ام

می ترسم چون هنوز با تو خا نه ای مشترک نداشته ام

و با تو زندگی در کلبه ی جنگلی را تجربه نکرده ام و روی هیچ ساحلی رد پاهایم را کنار پاهای تو نگذاشته ام .

می ترسم چون گرمی دستانت را در میان دستانم حس نکرده ام و با تو هیچ خا طره ای در هیچ کافه ای ندارم .

هنوز با تو بوستانی را در بهار و کوچه ای را در پاییز قدم نزده ام

با تو هیچ درخت و گلی نکاشته ام و از هیچ درختی برای تو انار نچیده ام .

می ترسم چون هنوز سرت را روی شانه هایم حس نکرده ام و عطر موهایت را نفس نکشیده ام .

من نه هنوز موهایت را شانه زدم و نه بافته ام و نه برای گوشهایت شعری خوانده ام .

می ترسم بمیرم بی آنکه روزی را بدون طعم بوسه ات آغاز کرده باشم

من هنوزبرایت قهوه درست نکرده ام و با تو طعم خوش قهوه ی تلخ را نچشیده ام !

آرزویم این است که با تو تمام جاده های رنگین و بی انتها و سبز زمین را سفر کنم و من این را نیز با تو تجربه نکرده ام

چقدر دلم می خواهد با تو آشپزی کنم

اشک پیازش را من بریزم و برنجش را تو دم کنی

مرغش را تو سرخ کنی و سسش را من درست کنم

کیکش را تو بپزی و شکلاتش را من رویش بریزم

میزش را من بچینم و شمعش را تو روشن کنی ...

من هنوز منتظر نبودم از سر کار برسم خانه و در را باز کنم و تو مرا مهمان لبخندت کنی و آغوشت

و ببینم برایم سفره ای از عشق پهن کرده ای .

من واقعا از مردن میترسم

می دانی :در هیچ قابی عکس عاشقانه ای از من و تو نیست و البوم عکس های من با تو خالی خالی است ؟

جای خالی خنده های شیرین و چشمان جذاب و آغوش گرمت در من عمیق شده است !

قلبم برای تو می تپد و قلمم هر روز به عشق تو روی سطر های اینجا قدم میزند ولی قلمو هایم روی چهره ی تو در هیچ بوم نقاشی نرقصیده اند .

من از مردن میترسم

مگر میشود بمیرم ولی با تو زیر هیچ بارانی قدم نزده باشم و روی سرت چتر در هیچ بارانی نگه نداشته باشم ؟

مگر میشود بمیرم ولی هنوز دستان تو از دستان من گلی نگرفته باشند و گوشهایت هیچ خاطره ای از زبان من نشنیده باشند ؟

و لبهایم طعم بوسه ی لبهای تو را نچشیده باشند مگر میشود ؟

من از مردن میترسم

من با تو مشغله های زندگی مشترک نداشته ام و برای هیچ خواسته و ارزو و هدفی در کنار تو نجنگیده ام .

مرا ببین :

هنوز کلی کار نکرده و کلی جای نرفته داریم و قصه ی نا نوشته دارد زندگی من و تو ...

عزیز جانم نکند جا بزنی

بلاخره به هم می رسیم

من به آرزوی رسیدن به تو زنده ام .

....

بی گمان تمام ترسم از مردن خواهد ریخت

اگر تو در کنارم نباشی