قهوه تلخ ...!( ثبت موقت)
چه رسم عجیبی است
روشن کردن شمع بر روی کیک تولد را می گویم
هر سال به تعدادشان اضافه میشود سالهایی که گذشته اند و دیگر باز نخواهند گشت
گویی سوختنشان را به سوختن شمع تشبیه می کنیم !
و چه تلخ و درد ناک است هر سال جا برای شمع های تولدمان تنگ تر و تنگ تر میشود و چه سوز ناک به ما فرصت تنگ زندگی را گوشزد می کند .
ای کاش عدد اخرین شمع تولدمان را می دانستیم
آنگاه در بدو تولد همه به تعداد سالهای عمرمان شمع روشن می کردیم و هر سال که می گذشت یک شمع خاموش می کردیم
و اینگونه از فرصت باقی مانده ی عمرمان با خبر میشدیم!
زندگی فرصت کوتاهی است به اندازه ی سوختن یک شمع
هر آغازی را پایانی است و هر آمدنی را رفتنی و بی گمان هر موجود زنده ای روزی مردن را تجربه خواهد کرد .
چه اندیشه ی تلخی در من می لولد و ذره ذره ی وجودم را می خراشاند
به دنبال منطق شیرینی میگردم و واژه هایی که ترسم را در پشتش پنهان کنم
ولی حقیقت دارد و مردن حق هر موجودی است که حیات را تجربه کرده باشد
قبل آمدنت اینقدر از زمان فرا رسیدنش ترس نداشتم و همچون سایر اتفاقات زندگی امری طبیعی تلقی اش میکردم
ولی اکنون فرق کرده است
من از مردن می ترسم
جان دلم
تو آمدی و در من هزاران ارزو را زنده کردی
من از مردن میترسم
چون هنوز خودم را در چشمانت ندیده ام
می ترسم چون هنوز با تو خا نه ای مشترک نداشته ام
و با تو زندگی در کلبه ی جنگلی را تجربه نکرده ام و روی هیچ ساحلی رد پاهایم را کنار پاهای تو نگذاشته ام .
می ترسم چون گرمی دستانت را در میان دستانم حس نکرده ام و با تو هیچ خا طره ای در هیچ کافه ای ندارم .
هنوز با تو بوستانی را در بهار و کوچه ای را در پاییز قدم نزده ام
با تو هیچ درخت و گلی نکاشته ام و از هیچ درختی برای تو انار نچیده ام .
می ترسم چون هنوز سرت را روی شانه هایم حس نکرده ام و عطر موهایت را نفس نکشیده ام .
من نه هنوز موهایت را شانه زدم و نه بافته ام و نه برای گوشهایت شعری خوانده ام .
می ترسم بمیرم بی آنکه روزی را بدون طعم بوسه ات آغاز کرده باشم
من هنوزبرایت قهوه درست نکرده ام و با تو طعم خوش قهوه ی تلخ را نچشیده ام !
آرزویم این است که با تو تمام جاده های رنگین و بی انتها و سبز زمین را سفر کنم و من این را نیز با تو تجربه نکرده ام
چقدر دلم می خواهد با تو آشپزی کنم
اشک پیازش را من بریزم و برنجش را تو دم کنی
مرغش را تو سرخ کنی و سسش را من درست کنم
کیکش را تو بپزی و شکلاتش را من رویش بریزم
میزش را من بچینم و شمعش را تو روشن کنی ...
من هنوز منتظر نبودم از سر کار برسم خانه و در را باز کنم و تو مرا مهمان لبخندت کنی و آغوشت
و ببینم برایم سفره ای از عشق پهن کرده ای .
من واقعا از مردن میترسم
می دانی :در هیچ قابی عکس عاشقانه ای از من و تو نیست و البوم عکس های من با تو خالی خالی است ؟
جای خالی خنده های شیرین و چشمان جذاب و آغوش گرمت در من عمیق شده است !
قلبم برای تو می تپد و قلمم هر روز به عشق تو روی سطر های اینجا قدم میزند ولی قلمو هایم روی چهره ی تو در هیچ بوم نقاشی نرقصیده اند .
من از مردن میترسم
مگر میشود بمیرم ولی با تو زیر هیچ بارانی قدم نزده باشم و روی سرت چتر در هیچ بارانی نگه نداشته باشم ؟
مگر میشود بمیرم ولی هنوز دستان تو از دستان من گلی نگرفته باشند و گوشهایت هیچ خاطره ای از زبان من نشنیده باشند ؟
و لبهایم طعم بوسه ی لبهای تو را نچشیده باشند مگر میشود ؟
من از مردن میترسم
من با تو مشغله های زندگی مشترک نداشته ام و برای هیچ خواسته و ارزو و هدفی در کنار تو نجنگیده ام .
مرا ببین :
هنوز کلی کار نکرده و کلی جای نرفته داریم و قصه ی نا نوشته دارد زندگی من و تو ...
عزیز جانم نکند جا بزنی
بلاخره به هم می رسیم
من به آرزوی رسیدن به تو زنده ام .
....
بی گمان تمام ترسم از مردن خواهد ریخت
اگر تو در کنارم نباشی