زبان نگاه تو ...!
انسان باید یکی را داشته باشد تا دوست بدارد
وگرنه کدام کتاب
کدام شعر
کدام واژه می تواند دستانش را وا کند
و انسان را در آغوش بگیرد .
نمی دانم چرا میان این همه آدم پیله کرده ام به تو !
انگار فقط با " تو " پروانه میشوم
آغاز دوست داشتنت تولد دوباره ی من بود
چشمانت شراب دارند و محبت نگاهت مرهم هر دردی است
و در آرامش قلب تو می شود برای همیشه و تا ابد آرمید .
آرام جانم
محبوب قلبم:
من حس زیبای دلم را فاش می گویم بگذار تا دنیا بداند دوستت دارم
من یقین دارم تمام شکوفه های گیلاس بهار به شوق بوسیدن لبهای تو شکفته می شوند
و تک تک دانه های برف زمستان به شوق بوسیدن قدم های تو می بارند !
تمام ستارگان اسمان شبها به چشمان تو چشمک می زنند
و نسیم درهوس نوازش مو های تو می وزد .
من حس واقعی دلم را ساده می گویم من تو را به اندازه ی انگشتان دستم دوست دارم
من به هر زبانی که بگویی دوستت دارم
من زبان لرزش لبهایت و خیسی چشمانت و سکوت دلتنگی هایت را می فهمم
من زبان نگاهت را دوستت دارم
من اگر شاخه گلی و یا برگی تا خورده از یک کتاب یا پروانه ای رنگین بال در این دنیا بودم باز هم تو را دوست داشتم .
مرا در قلبت جا داده ای
چه دستم میان دستانت باشد و چه ساکن دورترین کهکشان باشم باز هم تو را دوست دارم.
فرقی ندارد ...که کجای جهان ایستاده ای
من در خیالم با تو از تمام مرز ها گذشته ام
بگذار عاشق تو بودن را زندگی کنم
من به اندازه ی تمام روز هایی که در کنارت نبوده ام دوستت دارم...