شب از نیمه گذشت و برگ دیگری از تقویم ورق خورد .

قدم به روزی دیگر گذاشته ام

روزی خاص که دیگر تکرار نخواهد شد مثل سایر روز های زندگی..

روی تخت دراز کشیده ام و هنوز در ذهنم اخرین لبخند هایت را مرور می کنم و دل از گوشی ام نمی توانم جدا کنم.

نمی دانم اسمش را عادت بگذارم یا رسم و سنت نا نوشته...؟

هر شب با هم حرف میزنیم

از روزی که گذشت و از امد و شد ها می گوییم و از کار هایی که کردیم و از انچه فکرمان را مشغول کرده

چه تلخ باشند و چه شیرین

چه زیبا باشند و چه زشت

و چه سیاه باشند و چه سفید ...

هر چه می خواهند باشند ، مهم بودنمان در کنار هم است

وقتی بهانه تو باشی و بهانه من

از دل همه انها میشود هسته ی شیرین آرامش را بیرون کشید و درباره همه ی انها حرف زد و به همه ی انها خندید .

من و تو هر شب دفتر خاطرات روزمان را با هم می بندیم.

ودر ساعت 00:00 حلول روز نو را جشن میگیریم و بهترین ارزو ها را برای هم میکنیم .

بی تردید روزی که با ارزوی دلی که دوستت دارد آغاز شود

کم از روز عید ندارد...

تو اخرین کسی هستی که هر شب قبل خواب با من هستی

در فکر و قلب و خیالم...

هر شب تو مرا و من تو را تا غروب پلک هایمان بدرقه می کنم.

شب بخیر ارام جانم ...